تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
ضربتى سبك و بىزيان بر برير زد ( 1 ) و برير ضربتى بر سر او زد كه آن را شكافت و تا مغز رسيد و مانند گوى بر زمين افتاد و شمشير برير در سرش بود و او را زير و بالا مىكرد كه بيرون كشد ، و رضى بن منقذ عبدى به برير حمله كرد و با او گلاويز شد و ساعتى با هم نبرد كردند ، برير او را بر زمين زد و روى سينه‌اش نشست ، رضى فرياد كرد : مردان دفاع كجايند ؟ كعب بن جابر بن عمرو ازدى به كمك او برخاست و من گفتم : اين برير بن خضير قرآن‌دان است كه در مسجد به ما قرآن مىآموخت ، با نيزهء خود به او حمله كرد ، چون برير سر نيزه را دريافت ، خود را به روى او انداخت و با دندان ، بينى او را كند ولى كعب بن جابر نيزه را در او فرو برد و او را از سينهء او انداخت و تمام پيكان نيزه در پشت او فرو رفت و بر سرش تاخت و با تيغ به او زد تا او را كشت ؛ عفيف گويد : گويا عبدى سرنگون را مىنگرم كه برخاست و غبار قباى خود را مىتكانيد و مىگفت : اى برادر ازدى به من احسانى كردى كه هرگز از ياد نبرم . ( 2 ) گفت : من به عفيف گفتم : تو اين را به چشم خود ديدى ؟ گفت : چشمم ديده و گوشم شنيده ، چون كعب بن جابر برگشت ، زن و خواهرش « نوار » دختر جابر به او گفتند : بر ضدّ پسر فاطمه كمك كردى ؟ و سيد قرآن‌دانان را كشتى ؟ به خدا هرگز با تو سخن نگوئيم ، كعب بن جابر اين شعر را سروده : خبر گير از من اى بدخو زن زشت ز دشت كربلا وز نيزه بازان كه كردم آنچه را بد بود و در دل نمىپنداشتم روزى هراسان