تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
سفيدى زير بغلش از روى جامه ديديم ، سپس فرمود : بار خدايا ، او را به آتش كش ؛ ابن حوزه خشم كرد و خواست اسب بر سر او تازد ، نهرى در ميان بود ، به پا از ركاب آويزان شد و اسب او را كشاند تا افتاد و قدم و ساق و رانش جدا شد و نيمهء ديگرش به ركاب آويزان ماند . مسروق برگشت و دنبال سواران جا گرفت ، پرسيدم : چرا ؟ گفت : از اين خانواده چيزى ديدم كه هرگز با آنها نبرد نكنم . ( 1 )

كشته شدن برير بن خضير

( ط ) گويد : جنگ برپا شد ، ازدى گويد : يوسف بن يزيد ، از عفيف بن زهير بن ابى اخنس كه حاضر كشتن حسين ( ع ) بوده روايت كرد گفت : يزيد بن معقل از بنى عميرة بن ربيعه حليف بنى سليمه ، از عبد القيس به ميدان رفت و گفت : اى برير بن خضير ، معتقدى كه خدا با تو چه كرده است ؟ گفت : به خدا سوگند كه با من خوب كرده و براى تو بد آورده ، گفت : با اينكه پيش از اين دروغگو نبودى ، دروغ گفتى ، ياد دارى كه در بنى لوذان با هم راه مىرفتيم و مىگفتى : عثمان بن عفان خود را به كشتن داد و معاوية بن ابى سفيان گمراه و گمراه‌كننده است و امام بر حق و رهبر ، على بن ابى طالب است ؟ برير گفت : گواهم كه اين عقيدهء من است ؛ يزيد بن معقل گفت : من گواهم كه تو از گمراهانى ، برير به او گفت : مىخواهى به هم نفرين كنيم و از خدا بخواهيم كه دروغگو را لعن كند و بر حق ، ناحق را بكشد و من به ميدان آيم و با تو بجنگم ؟ ؛ گفت : بيرون شدند و دست به دعا برداشتند و از خدا خواستند كه دروغگو را لعنت كند و بر حق ، ناحق را بكشد و به مبارزه آمدند و دو ضربت ميان آنها رد و بدل شد و يزيد بن معقل