تير را زدم ؛ سپس لشكر تيراندازى كردند و به مبارزه برخاستند ، محمد بن ابى طالب گويد : همهء اصحاب حسين ( ع ) تير خوردند و گفتهاند : پس از اين تيرباران ، ياران او كم شدند و پنجاه تن از آنان كشته شدند .
( 1 ) ( ط ) ازدى گويد : ابو جناب يكى از بنى كلب برايم گفت : در عشيرهء ما مردى بود به نام عبد اللَّه بن عمير از بنى عليم در كوفه منزل گرفته بود و بر سر چاه بنى جعد از قبيلهء همدان خانهاى داشت و زنى از عمرو بن قاسط با خود داشت كه او را امّ وهب مىگفتند كه عبدزاده بود ، ديد لشكر را در « نخيله » سان مىبينند كه به جنگ حسين ( ع ) فرستند كه زادهء فاطمه دختر رسول خدا است ، گفت :
به خدا من شيفتهء جهاد با مشركان بودم و اميدوارم جهاد با اينها كه با پسر دختر پيغمبر خود مىجنگند ثوابش پيش خدا از جهاد با مشركان كمتر نباشد ، پيش زن خود رفت و آنچه شنيده بود به او گفت و از قصد خود او را آگاه كرد ، در جوابش گفت : درست فهميدى ، خدايت در هر كارى به درستى رهبرى كند ، برو و مرا هم با خود ببر ؛ گويد : او را برداشت و نزد حسين ( ع ) آمد و با او زيست و بود تا چون عمر بن سعد تير انداخت و لشكر تيراندازى كردند ؛ ( 2 ) « يسار » آزاد كردهء زياد و « سالم » آزاد كردهء پسرش عبيد اللَّه به ميدان رفتند و مبارز طلبيدند ، حبيب بن مظاهر و برير از جا جستند ، حسين ( ع ) فرمود : شما بنشينيد ، همين عبد اللَّه بن عمير كلبى از جا برخاست و اجازهء مبارزه با آنها خواست ، حسين ( ع ) او را نگريست ، مردى گندمگون و بلند بالا و سطبر بازو و شانه پهن بود ، فرمود : گمانم كشندهء اقران است اگر خواهى برو ؛ به ميدان آنها آمد و گفتند : تو كيستى ؟ نژاد خود را بيان كرد ، گفتند : ما تو را نشناسيم ، بايد زهير بن قين يا حبيب بن
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 323
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٣٢٣