گفت : امروز اسبت را آب دادى ؟ گفت : نه ، گفت : نمىخواهى آبش دهى ؟ قره گويد : به گمانم رسيد مىخواهد به كنارى رود و در نبرد شركت نجويد و بد دارد كه من نگران او باشم كه كنار مىرود ؛ گفتم : من اكنون مىروم آبش دهم ، او هم از آنجا كه بود كناره كرد و به خدا اگر مرا از قصد خود آگاه كرده بود با او به حسين پيوسته بودم و كمكم خود را به حسين ( ع ) نزديك مىكرد .
( 1 ) مهاجر بن اوس به او گفت : چه قصدى دارى ؟ مىخواهى يورش برى ؟
پاسخ او را نداد و لرزهاى بر اندامش افتاده بود ، مهاجر به او گفت : وضع مشكوكى به خود گرفتى ، من تو را در هيچ ميدانى چنين نديدم ، اگر به من مىگفتند شجاعترين اهل كوفه كيست ؟ تو را نام مىبردم ، اين چه حالى است كه در تو بينم ؟ حر گفت : من خود را ميان بهشت و دوزخ مىنگرم ، به خدا چيزى را بر بهشت اختيار نكنم اگر چه پاره پاره و سوزانده شوم ، تازيانه بر اسب زد ( ف ) قصد حسين ( ع ) داشت و دست بر سر گذاشت و مىگفت : بار خدايا ، به سوى تو برگشتم ، توبهام را بپذير ، من دل دوستان تو و زادگان دختر پيغمبرت را لرزاندم .
طبرى گفته : چون به حسين ( ع ) و اصحابش نزديك شد سپر واژگون كرد و بر آنها سلام داد .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 319
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٣١٩