تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
آنها دوا نكنند ) ) [ 1 ] چنين بود حال لشكر عمر بن سعد ، سخنرانيهاى مولاى ما حسين ( ع ) و اصحابش در موعظه و اتمام حجت و رفع اشتباه از آنان مكرر شد و بدانها سودى نداد . چه خوش گفته است علامه طباطبائى بحر العلوم ( ره ) ، گفته است :
چند بترساند و تلاوت نمود * آيه قرآنشان و سودى نبود
بلكه جنجال مىكردند و فرياد مىكشيدند تا سخن او را نشنوند چنانچه كميت بن زيد اسدى گويد : كشته صحراى طف كه از بر لشكر با هو و جنجال ناكسان به جنان شد ( 1 )

پيوستن حر بن يزيد به حسين شهيد ( ع )

چون حر بن يزيد ديد لشكر كوفه تصميم گرفتند با حسين ( ع ) بجنگند و فرياد حسين ( ع ) را شنيد كه مىگفت : آيا دادرسى نيست كه براى خدا به داد ما برسد ؟ آيا كسى نيست كه از حرم رسول خدا دفاع كند ؟ ! ! به عمر بن سعد گفت : اى عمر ، تو با اين مرد مىجنگى ؟ گفت : آرى به خدا ، جنگى كه اگر هموار باشد سرها بيفكند و دستها بپراند ، گفت : پيشنهاد او پسند شما نيست ؟ عمر گفت : اگر كار به دست من بود ، پذيرا مىشدم ولى اميرت نپذيرد ؛ حر آمد و در كنار لشكر ايستاد و يكى از همعشيره‌هايش به نام قرة بن قيس با او بود ، به قرة بن قيس
هامش
[ 1 ] سورهء قمر ، آيهء 4 و 5 .