تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
تو است ، آن دختر را ديدار كرد و از او درخواست كرد كه به ديدن او برود و از او دلجوئى كند ، گفت : صلاح او نيست ، حمل بر ناز و تكبر و مضايقه كرد و اصرار كرد تا او را براى ديدار دلباختهء خود آماده نمود ، گفت : تو جلو برو و او را مژده ده ، گويد : نزد آن شيفته رفتم و مژده‌اش دادم كه اينك معشوقه‌ات به ديدار تو مىآيد ، جلوى اجاق نشسته بود و ديگ‌جوشانى در پيش داشت ، چشم به راه انداخت و گرد و غبار معشوقه را ديد و از خود بىخود شد ، نگريستم كه هوشش از سر رفته و به جاى ملعقه ، دست را تا آرنج ميان ديگ جوشان كرده و همهء گوشت دستش سوخت ؛ و قرآن هم راجع به زنانى كه زليخا براى ديدار يوسف دعوت كرده بود بطور صريح دارد كه بجاى ترنج با كارد دستهاى خود را بريدند . و اگر اصحاب حسين ( ع ) كه شيفتگان لقاى حق و هم‌آغوشى حوران بهشتند ، درد تير و نيزهء دشمن را در هنگام پيكار درك نكنند ، هيچ استبعادى ندارد و بسيار به باور نزديك است . ( 1 ) ترجمهء روايت ثمالى در وقايع شب عاشورا گذشت . شيخ صدوق ، از سالم بن ابى جعده روايت كرده كه از كعب الاحبار شنيدم مىفرمود : در كتاب ما حال مردى از فرزندان محمد رسول خدا است كه كشته مىشود و هنوز عرق چهارپايان ياورانش نخشكيده كه در بهشت درآيند و حوريان را در آغوش كشند ، حسن ( ع ) به ما گذر كرد گفتيم : اين است ؟ گفت : نه ، حسين ( ع ) به ما گذر كرد ، گفتيم : او اين است ؟ گفت : آرى .