بدر رفتم و آنها را پشت سر گذاشتم .
( 1 ) ابو مخنف از ابى خالد كابلى و هم شيخ مفيد از مولاى ما على بن الحسين ( ع ) روايت كردهاند كه : چون سواران دشمن ، بامدادان بر حسين ( ع ) تاختند ، دست به دعا برداشت و گفت :
« بار خدايا ، در هر گرفتارى پشتيبانم توئى ، و در هر سختى اميد من توئى ، در هر ناگوارى كه بر من آيد تو پشتيبان و ذخيرهء منى ، چه بسيار همّى كه دل مىربايد و چاره مىبندد و دوست مىراند و دشمن مىخنداند ، پيش تو آوردم و بر تو گلهء آن كردم و از جز تو رو گردانيدم و تو آن را بر طرف كردى و كفايت نمودى ، توئى وليّ هر نعمت و صاحب هر نيكى و آخرين هدف هر اشتياق » .
( 2 ) گويد : لشكر آمدند و گرد خيمههاى حسينى دور زدند ( ط ) ازدى گويد :
عبد اللَّه بن عاصم ، از عبد اللَّه بن ضحاك مشرقى بازگفته است كه : چون لشكر سوى ما تاختند و آتش خندق را پشت خيمهها افروخته ديدند و راه حمله از پشت سر بر آنها بسته بود ، اسب سوارى با ساز و برگ كامل به ما رو آورد و بىگفتگو از خيمههاى ما وراندازى كرد و برگشت و فرياد زد : اى حسين ، پيش از قيامت به آتش شتافتى ، حسين ( ع ) فرمود : گويا شمر بن ذى الجوشن است ؟ گفتند : آرى اصلحك اللَّه خود او است ( د ) به او فرمود : اى زادهء مادرى بزچران ، توئى شايستهء نيران ؛ مسلم بن عوسجه خواست او را به تير زند و حسين ( ع ) او را نگذاشت ، عرض كرد : مرا واگذار ، اين نابكار از بزرگ ستمكاران است و خدا او را تيررس آورده .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 297
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٩٧