تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
حسين ( ع ) اين آيه را تلاوت مىكرد : « گمان مبرند آنان كه كافرند ، بدانها ثروت دهيم كه بيشتر گناه ورزند ، و برايشان عذابى است دردناك ، خدا مؤمنان را چنانچه باشيد واننهد تا بد و خوب آنها را جدا كند » [ 1 ] مردى از آن سواران كه ما را پاسبانى مىكردند ، آن آيه را شنيد و گفت : به پروردگار كعبه ما خوبانيم كه از شما جدا شديم ؛ گويد : من او را شناختم و به برير بن خضير گفتم : مىدانى اين كيست ؟ گفت : نه ، گفتم : اين ابو حرب سبيعى عبد اللَّه بن شهر است كه مردى مسخره و بىعار ولى بزرگ‌زاده و پهلوان و خونريز بود و سعيد بن قيس او را براى جنايتى زندانى كرده بود ؛ برير بن خضير به او گفت : اى فاسق ، خدا تو را در خوبان قرار داده ، پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : من برير بن خضيرم ، گفت : انا للَّه ، پس من هلاك شدم اى برير ، در جوابش گفت : از گناهان بزرگ خود توبه مىكنى ، به خدا مائيم خوبان و شمائيد بدان ، او هم گفت : من خود بر آن گواهم ، من گفتم : از اين معرفت خود سودى نبرى ؟ گفت : قربانت ، پس چه كسى نديم يزيد بن عزرهء عنزى باشد كه اكنون نزد من است ، گفت : خدا بد دارد نظر و مسلك تو را ، در هر حال تو سفيه باشى . ( 1 ) گويد : سپس برگشتند و سرپاسبان بر ما در آن شب عزرة بن قيس احمسى فرماندهء سواران بود ؛ سيد گويد : در آن شب سى و دو مرد از لشكر عمر بن سعد نزد اصحاب حسين ( ع ) آمدند . ( 2 ) در كتاب « عقد الفريد » پس از نقل گفتار حسين ( ع ) به عمر بن سعد : « يكى ( [ 1 ] سورهء آل عمران ، آيهء 178 - 179 . )
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 291 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى