تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 289

مساهمون:

ص٢٨٩
كاش مرگم ربوده بود ، امروز است كه مادرم فاطمه ، پدرم على ، برادرم حسن مرده‌اند ، اى جانشين گذشته‌ها ، اى مايهء اميد زنده‌ها ؛ حسين ( ع ) او را نگريست و گفت : خواهرجان ، شيطان حلمت را ندزدد ، و اشك در ديده‌اش گرديد و فرمود : اگر « قطا » را در شب رها مىكردند ، آسوده مىخوابيد ؛ فرياد زد : واى ، خودت را گرفتار و بىچاره مىشمارى ؟ ! اين خودش دلم را ريشتر و جانم را سوخته‌تر مىنمايد ؛ سيلى به چهره زد و گريبان دريد و بىهوش افتاد . ( 1 ) حسين ( ع ) برخاست آب به رويش زد و فرمود : خواهرجان ، خود را باش و تسليت از خدا خواه و بدان كه اهل زمين مىميرند و اهل آسمان نمىمانند و هر چه جز وجه اللَّه هالك است ، هم او كه خلق را به قدرت خود آفريده و مردم زنده شوند و برگردند و او تنها بماند ، جدم به از من بود و پدرم به از من بود و مادرم به از من بود ، هر مسلمانى را به رسول خدا ( ص ) همدردى بايد ؛ او را با اين بيانات تسليت داد و فرمود : خواهر جان ، با تو سوگندى دارم بر آن وفا كن ، چون كشته شدم ، گريبان بر من مدر و چهره بر من مخراش و بر من واى واى مگو ، و او را آورد نزد من نشانيد و نزد ياران خود رفت و دستور داد چادرها را به هم نزديك كنند و طناب خيمه‌ها را درون يكديگر بكشند و آنها را گرد خود بچرخانند كه از سه سو راه دشمن را ببندند و دشمن تنها از روبرو با آنها تواند نزديك شد ، و به جاى خود برگشت و همهء شب را نماز خواند و دعا و زارى به درگاه خدا كرد و يارانش هم به او تأسّى كرده و به نماز و دعا برگزار كردند . ( 2 ) مىگويم : و بانك تلاوت آنها مانند آهنگ زنبوران عسل بود ، در ركوع و سجود و قيام و قعود بودند و خود حسين ( ع ) در كثرت صلاة و كمال صفات ،