گفتگوى حسين ( ع ) با اصحابش ، آن حضرت دستور داد گودالى خندق مانند گرد لشكر كندند و با هيزم پر كردند و پسرش على را با سى سوار و بيست پياده براى آب آوردن فرستاد و آنها در هراس سختى بودند و خود حسين ( ع ) اف به تو اى روزگار يار جفا جورا مىسرود ، سپس به يارانش فرمود : آب آخرين توشهء دنياى خود را بنوشيد و وضوء سازيد و غسل كنيد و جامهء خود را پاكيزه بشوئيد كه كفن شما باشد .
( 1 ) شيخ مفيد گفته : على بن الحسين ( ع ) فرمود : من در شبى كه فردايش پدرم كشته شد ، بيدار بودم ، و عمهام زينب مرا پرستارى مىكرد ، پدرم در خيمهء خود تنها بود و « جون » آزاد كردهء ابى ذر غفارى نزد او شمشيرش را آماده و اصلاح مىكرد و پدرم مىسرود :
اف به تو اى روزگار ، يار ستمگر چند به صبح و پسين چه گرگ تناور بركنى از يار و دوست افسر و همسر نيست قناعت و را باندك و كمتر كار هماناست سوى حضرت داور هر كه بود زنده راه من رود آخر ( 2 ) دو سه بار آن را بازگفت و من مقصودش را دانستم و گريه گلويم را گرفت و آن را در گلو پيچيدم و خاموشى گزيدم و دانستم گرفتارى رسيده ولى چون عمهام آنچه را من شنيدم ، شنيد و زنان را شيوهء دلنازكى و بىتابى است ، بىاختيار جامهكشان و سر برهنه دويد تا به پدرم رسيد و ناله كشيد : واى از رودمردگى ،
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 288
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٨٨