اصحابش آب مىنوشند ، چون نامهام به تو رسيد ملتفت باش و تا توانى نگذار كه آنها چاه بكنند و آبى بنوشند ، بر آنها تنگ بگير ، چنان كن كه با عثمان كردند ؛ عمر بن سعد در اينجا نهايت سختگيرى را به آنها كرد .
( 1 ) محمد بن طلحه و على بن عيسى اربلى گويند : چون تشنگى آنها سخت شد ، يكى از اصحاب حسين ( ع ) به نام زيد بن حصين همدانى كه مردى زاهد بود به حسين ( ع ) عرض كرد : يا بن رسول اللَّه ، اجازه بده نزد ابن سعد بروم و با او سخن بگويم دربارهء آب شايد از اين مخالفت برگردد ؛ همدانى بر عمر وارد شد و سلام نكرد ، عمر گفت : اى همدانى ، مگر مرا مسلمان ندانى كه سلام ندادى ؟ ! در جواب گفت : اگر چنانچه مىگوئى مسلمان بودى ، نمىآمدى خاندان رسول خدا را بكشى و اين آب فرات كه سگ و خوك بيابان از آن مىنوشند بر حسين بن على و برادران و زنان و خاندان او ببندى تا از تشنگى بميرند و نگذارى از آن بنوشند و گمان برى كه خدا و رسولش را مىشناسى ، ( 2 ) عمر بن سعد سر به زير انداخت و گفت :
اى اخا همدان ، من مىدانم آزار آنها حرام است ولى :
عبيد الله ز قوم خود گذشت و داد فرمانم كه سوى مرگ خود آيم به كار خويش درمانم به حق حق نمىدانم به كار خويش حيرانم دلم شوريدگى دارد كه كارى پرخطر دارم گذارم ملك رى آنچه مىبود آرزوى من و يا برگردم و خون حسينى را به سر دارم
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 269
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٦٩