تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
( 1 ) به عمر بن سعد نوشت : « اما بعد نامه‌ات به من رسيد و آنچه ذكر كردى فهميدم ، به حسين پيشنهاد كن خودش و همهء اصحابش با يزيد بيعت كنند و پس از آن ما دربارهء آنها تصميم بگيريم ، و السلام » . چون جواب به عمر رسيد گفت : نگران شدم كه ابن زياد طالب عافيت نباشد و ( ملح ) ابن سعد پيشنهاد ابن زياد را براى حسين ( ع ) نفرستاد چون مىدانست حسين ( ع ) با يزيد بيعت نخواهد كرد . گويد : سپس ابن زياد در مردم را در جامع كوفه جمع كرد و به منبر رفت و گفت : « اى مردم شما خاندان ابو سفيان را آزموديد و آنان را چنان شناختيد كه مىخواهيد ، اين امير المؤمنين يزيد است كه خوش‌رفتار و پسنديده روش است و با رعيت خوش‌رفتار است و حقوق را به تمامى مىدهد و راهها در دوران او امن شده و پدرش معاويه هم در زمان خودش چنين بود و اين پسرش يزيد هم بعد از او بندگان را گرامى مىدارد و از مال ، آنها را توانگر مىكند و محترم مىشمارد و صد صد به حقوق شما افزوده و به من دستور داده كه بر آن بيفزايم و شما را به جنگ دشمنش حسين بفرستم ، از او بشنويد و اطاعت كنيد » . ( 2 ) از منبر به زير آمد و عطاياى وافرى به مردم داد و آنها را به كمك عمر بن سعد به جنگ حسين فرستاد ( ق ) پى در هم لشكر مىفرستاد و تا ششم محرم ( ف ) بيست هزار سوار نزد عمر بن سعد فراهم شد ( ملح ) سپس دنبال شبث بن ربعى فرستاد و او را خواست كه به جنگ حسين ( ع ) فرستد ، شبث خود را به بيمارى
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 264 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى