تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
دادند و برگشته و به عمر بن سعد گزارش داد . ( 1 ) عمر ، قرة بن قيس حنظلى را خواست و گفت : واى بر تو ، حسين را ملاقات كن و بپرس براى چه آمده و چه مىخواهد ؟ به سوى حسين ( ع ) آمد و چون حسين ( ع ) ديد كه مىآيد ، فرمود : شما اين را مىشناسيد ؟ حبيب بن مظاهر عرض كرد : آرى ، اين مردى است از حنظلهء تميم و خواهرزادهء ما است ، من او را مىشناسم كه خوش عقيده است و نبايد در اينجا آمده باشد ، آمد و بر حسين سلام داد و پيغام عمر رسانيد ؛ حسين ( ع ) در جواب گفت : همشهريان شما به من نوشتند : بيا ؛ اگر مرا ناخوش داريد ، برمىگردم ، سپس حبيب بن مظاهر به او گفت : واى بر تو اى قره ، كجا مىروى نزد ستمكاران ؟ اين مردى كه خدا به بركت پدرانش تو را گرامى داشته يارى كن ، گفت : جواب پيغام عمر را مىرسانم و تصميمى مىگيرم ، نزد عمر برگشت و به او خبر داد ، عمر گفت : اميدوارم خدا مرا از جنگ با او معاف دارد ، ( 2 ) و اين نامه را به عبيد الله بن زياد نوشت : « بسم اللَّه الرحمن الرحيم اما بعد ، من تا به منزل رسيدم كسى را نزد حسين فرستادم و پرسيدم چرا آمده و چه مىخواهد ؟ گفت : اهالى اين بلاد به من نامه نوشتند و كسانى فرستادند و مرا خواستند و من آمدم و اگر مرا ناخوش دارند و از آنچه فرستاده‌هايشان به من گفته‌اند پشيمانند ، از نزد آنها برمىگردم » . ( 3 ) حسان بن عائذ عبسى گويد : من نزد ابن زياد بودم كه اين نامه رسيد ، چون نامه را خواند گفت : اكنون كه چنگال ما به او بند شده ، اميد نجات دارد و هنگام خلاصى نيست .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 263 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى