سعد بن ابى وقاص با چهار هزار سوار از كوفه وارد كربلا شد ، ابن اثير گفته : عمر بن سعد براى آن آمد كه عبيد اللَّه بن زياد او را با چهار هزار سوار مجهز مأمور دشتى كرده بود كه ديلم بر آن دست يافته بودند و فرمان حكومت رى هم به او داده بود و « حمام اعين » را اردوگاه خود ساخته بود ، چون كار حسين ( ع ) به كربلا كشيد ، ابن زياد او را خواست و گفت : برابر حسين برو و چون كار ما با او تمام شد به مأموريت خود برو ؛ عمر استعفا خواست ، گفت : به چشم ، ولى بايد فرمان ما را پس بدهى ، در اينجا گفت : امروز را به من مهلت بده تا تصميم بگيرم ، با خيرخواهان خود شور كرد ، و همه او را بازداشتند تا آنكه حمزة بن مغيرة بن شعبه خواهرزادهء او آمد و گفت : تو را به خدا برابر حسين ( ع ) مرو ، گناه مىكنى و قطع رحم مىكنى ، به خدا اگر از دنيا و دارائى و سلطنت روى زمين بگذرى بهتر است كه با خون حسين ( ع ) خدا را برخورى ، گفت : به چشم ، و شب را در انديشهء كار خود بود و مىگفت :
ملك رى را كه بدم آرزو از دست دهم يا به خون پسر فاطمه گردن بنهم خون او را است آتش دوزخ عريان ملك رى روشنى چشم بود چون بنهم ( 1 ) سپس نزد ابن زياد آمد و گفت : مرا بر كارى گماشتى و مردم همه شنيدهاند و خواهش دارم مرا دنبال آن بفرستى و ميان اشراف كوفه براى برابرى حسين كسانى بهتر از من هستند و عدّهاى را برشمرد ، ابن زياد گفت : من با تو دربارهء فرستادن كسانى شورى ندارم ، اگر به فرماندهى لشكر ما به كربلا مىروى برو
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 261
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٦١