تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
ولايت بر شما شايسته‌تريم از آنها كه به ناحق دعوى آن كنند و به جور و عدوان ميان شما عمل كنند و اگر جز ناخوشى از ما و نادانى به حق ما را نخواهيد و اكنون بر خلاف نامه‌ها و فرستادگانى كه نزد من فرستاديد نظر داريد من برمىگردم » . ( 1 ) حرّ گفت : به خدا من از اين نامه‌ها و فرستاده‌هائى كه مىفرمائيد خبرى ندارم ، حسين ( ع ) به يكى از يارانش فرمود : اى عقبة بن سمعان ، آن دو خرجين كه نامه‌هاى آنان در آن است بياور ، دو خرجين پر از نامه آورد و پيش او پراكند ، حر گفت : ما از آن كسانى كه نامه نوشته‌اند نيستيم و دستور داريم كه چون به تو برخورديم از تو دست برنداريم تا تو را در كوفه نزد عبيد اللَّه بريم ، حسين ( ع ) فرمود : ( 2 ) مرگ بر تو از اين كار نزديكتر است ، سپس به اصحابش گفت : برخيزيد و سوار شويد ، سوار شدند و صبر كردند تا آنها سوار شدند و به اصحابش گفت : برگرديد ، چون خواستند برگردند حرّ مانع شد ، حسين ( ع ) به حرّ گفت : مادرت به عزايت بگريد ، چه مىخواهى ؟ حرّ گفت : اگر ديگرى از عرب چنين مىگفت و مانند تو گرفتار بود ، از جوابش نمىگذشتم هر كه بود ، ولى من نمىتوانم جز به نيكى نام مادر تو را ببرم ، حسين ( ع ) فرمود : پس چه مىخواهى ؟ گفت : مىخواهم تو را نزد امير عبيد اللَّه برم ، فرمود : من از تو پيروى نكنم ، گفت : من هم تو را رها نكنم ؛ سه بار اين گفتار را تكرار كردند و چون بسيار گفتگو كردند حر گفت : من دستور جنگ با تو را ندارم ، مأمورم از تو جدا نشوم تا تو را به كوفه برم ، اگر امتناع دارى ، از راهى برو كه به كوفه نرود و به مدينه نرسد ، اين پيشنهاد ميان
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 234 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى