وارد مىشدى بد نبود ولى با اين وضع به نظرم نبايد برويد ، فرمود : اى بندهء خدا ، رأى تو بر من پوشيده نيست ولى كسى بر امر حق پيروز نشود ؛ سپس فرمود : به خدا مرا وانگذارند تا خون دلم را بيرون آرند و چون چنان كردند خدا كسى را بر آنها مسلط كند كه آنها را خوارترين ملّتها گرداند .
( 1 ) و شيخ ابو القاسم جعفر بن محمد بن قولويه قمى ( ره ) از امام ششم روايت كرده كه : چون حسين ( ع ) به گردنهء « بطن » بالا رفت به يارانش فرمود : مرا كشته بدانيد ، گفتند : چرا يا ابا عبد اللَّه ؟ فرمود : خوابى ديدم ، گفتند : چه خوابى ؟ ! فرمود : ديدم سگهائى مرا مىگزند و سگى ابلق از همه بدتر بود ، سپس از بطن العقبه به « شراف » آمد و سحرگاهان به جوانان خود دستور داد آب بيشترى برداشتند و به راه افتاد .
فصل خبر حر بن يزيد رياحى و برخوردش با حسين ( ع ) و برگردانيدن آن حضرت از راه كوفه
( 2 ) از « شراف » رفت تا روز نيمه شد ( د ط ) در اين كه مىرفتند يكى از همراهانش تكبير گفت ، حسين ( ع ) فرمود : براى چه ؟ عرض كرد : نخلها را ديدم ، جمعى از يارانش گفتند : به خدا ما هرگز در اينجا نخلى نديديم ، فرمود : پس