كردى آنها را ؟ ! گفت : پيرهزنى از خاندان ما آنها را مهمان كرده بود ، گفت :
حقّ مهمانى آنها را منظور نكردى ؟ گفت : نه ، گفت : با تو چه گفتند ؟ گفت :
گفتند : ما را به بازار ببر و به فروش و بهاى ما بستان و محمد را در قيامت خصم خود مكن ، گفت : تو در جوابشان چه گفتى ؟ گفت : گفتم : نه من شما را مىكشم و سرتان را نزد عبيد اللَّه مىبرم و دو هزار درهم جائزه مىگيرم .
( 1 ) گفت : ديگر با تو چه گفتند ؟ گفت : گفتند : ما را زنده نزد عبيد اللَّه بر ، تا خودش دربارهء ما حكم كند ، گفت : تو چه گفتى ؟ گفت : گفتم : نه ، من به خونريزى شما به او تقرّب مىجويم ، گفت : چرا آنها را زنده نياوردى تا چهار هزار درهم به تو جائزه دهم ؟ گفت : دلم راه نداد جز آنكه به خون آنها به تو تقرّب جويم .
( 2 ) گفت : ديگر با تو چه گفتند ؟ گفت : گفتند : اى شيخ ، خويشى ما را بر رسول خدا منظور دار ، گفت : تو در جواب چه گفتى ؟ گفت : گفتم : نه ، شما با رسول خدا خويشى نداريد ، گفت : واى بر تو ديگر چه گفتند ؟ گفت : گفتند : به كودكى ما ترحّم كن ، گفت : به آنها ترحم نكردى ؟ گفت : گفتم : نه ، به آنها گفتم : خدا در دل من ترحم نيافريده . گفت : واى بر تو ديگر چه گفتند ؟ گفت :
گفتند : بگذار چند ركعت نماز بخوانيم ، گفتم : هر چه خواهيد نماز بخوانيد اگر براى شما سودى دارد . گفت : در آخر نماز خود چه گفتند ؟ گفت : گوشهء چشم به آسمان كردند و گفتند : يا حيّ يا حكيم يا احكم الحاكمين ميان ما و او به حق حكم كن .
( 3 ) گفت : خدا ميان تو و آنها به حق حكم كرد ، كيست كه كار اين نابكار را
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 203
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٠٣