تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
فرمان تو پيش است . ( 1 ) آن شيخ گفت : جز خودم كسى آنها را نكشد ، خودش شمشير گرفت و جلوى آنها رفت تا كنار فرات شمشير از غلاف كشيد و چون چشم كودكان بر شمشير برهنه افتاد ، چشم آنها پر از اشك شد و گفتند : اى شيخ ، ما را به بازار ببر و به فروش و مخواه كه محمد ( ص ) در قيامت خصم تو باشد . گفت : نه ، سر شما را براى ابن زياد مىبرم و جائزه مىگيرم ، گفتند : اى شيخ ، خويشى ما را با رسول خدا منظور ندارى ؟ ! گفت : شما با رسول خدا پيوندى نداريد ؟ گفتند : اى شيخ ، ما را نزد عبيد اللَّه بن زياد ببر تا خودش دربارهء ما حكم كند ، گفت : من راهى ندارم جز آنكه با خون شما به وى تقرّب جويم ، گفتند : اى شيخ ، به كودكى ما ترحّم نمىكنى ؟ گفت : خدا در دل من رحم نيافريده ، گفتند : اى شيخ ، اكنون كه ناچارى ، بگذار چند ركعتى نماز بخوانيم ، گفت : اگر نماز سودى براى شما دارد هر چه خواهيد نماز بخوانيد ، كودكان چهار ركعت نماز خواندند و چشم به آسمان گشوده و فرياد كشيدند : يا حيّ يا حكيم يا احكم الحاكمين ، ميان ما و او به حق حكم كن . ( 2 ) برخاست گردن بزرگتر را زد و سرش در توبره گذارد و آن كوچك در خون برادر غلطيد و گفت : مىخواهم آغشته به خون برادر ، رسول خدا را ملاقات كنم ، گفت : باكى بر تو نيست تو را هم به او ملحق سازم ، او را هم كشت و سرش را در توبره گذاشت و تن هر دو را به آب انداخت و سرها را نزد ابن زياد آورد ، او بر تخت نشسته و عصاى خيزرانى به دست داشت ، سرها را جلويش گذاشت و چون چشمش به آنها افتاد سه بار برخاست و نشست ، گفت : واى بر تو ، كجا پيدا
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 202 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى