تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
دو كودك را ببر كنار فرات و گردن بزن و سرشان را براى من بياور تا نزد عبيد اللَّه برم و دو هزار درهم جائزه بگيرم ، غلام شمشير برداشت و آنها را با خود برد ، جلوى آنها مىرفت و چون كمى از خانه دور شدند ، يكى از كودكان گفت : اى سياه ، تو مانند بلال مؤذن رسول خدائى ، سياه گفت : آقا به من دستور داده گردن شما را بزنم ، شما كيستيد ؟ گفتند : ما از عترت پيغمبرت محمديم از زندان عبيد اللَّه از ترس كشتن گريختيم و اين پيره‌زن شما ، ما را مهمان كرد و آقايت مىخواهد ما را بكشد . ( 1 ) آن سياه به پاى آنها افتاد و بوسيد و مىگفت : جانم قربان شما ، و رويم سپر شما اى عترت مصطفى ، به خدا محمد ( ص ) در قيامت خصم من نباشد ، شمشير را از دست خود به سوئى انداخت و خود را به فرات افكند و بدان سوى گريخت ، مولايش فرياد كرد : نافرمانى مرا كردى ؟ گفت : من فرمانت برم تا نافرمانى خدا نكنى و چون خدا را نافرمانى كنى من در دنيا و آخرت از تو بيزارم ؛ پسرش را خواست و گفت : من حلال و حرام را براى تو جمع مىكنم و بايد دنيا را به دست آورد ، اين دو كودك را ببر كنار فرات و سر آنها را بزن و سرشان را برايم بياور تا نزد عبيد اللَّه برم و دو هزار درهم جائزه بياورم ، او شمشير را گرفت جلوى كودكان مىرفت و كمى رفت كه يكى از آنها گفت : اى جوان ، من از آتش دوزخ بر جوانى تو مىترسم ، گفت : عزيزانم شما كيستيد ؟ گفتند : از عترت پيغمبر توايم و پدرت مىخواهد ما را بكشد ، آن پسر هم بر پاى آنها افتاد و بوسيد و همان گفتار غلام سياه را به عرض رسانيد و شمشير را دور انداخت و خود را به فرات افكند پدرش فرياد كرد : مرا نافرمانى كنى ؟ گفت : فرمانبردارى از خدا بر