تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
كودك از دست لشكر عبيد اللَّه گريختند ، ( 1 ) امير جار زده هر كه سر يكى از آنها را بياورد هزار درهم و هر كه سر هر دو را بياورد دو هزار درهم جائزه دارد ، من رنجها بردم و چيزى به دستم نرسيده ، پيره‌زن گفت : از آن بترس كه در قيامت ، محمد ( ص ) خصمت باشد ، گفت : واى بر تو ، بايد دنيا را به دست آورد ، گفت : دنيا بىآخرت به چه كارت آيد ؟ گفت : تو از اينها طرفدارى مىكنى گويا در اين زمينه اطلاعى دارى بايد نزد اميرت برم . گفت : امير از من پيره‌زنى كه در گوشهء بيابانم چه مىخواهد ؟ ! گفت : من بايد در جستجو باشم ، در را باز كن استراحتى كنم و انديشه كنم كه صبح از چه راهى دنبال آنها بروم ، در را گشود و به او شام داد خورد ( 2 ) و در نيمهء شب خرخر كودكان را شنيد و مانند شتر مست از جا جست و چون گاو فرياد كرد و با دست به كنار ديوار خانه كشيد تا به پهلوى كودك كوچكتر رسيد و آن يتيم عقيل گفت : كيست ؟ گفت : من صاحب خانه‌ام شما كيانيد ؟ برادر كوچك ، بزرگ را جنبانيد و گفت : برادر برخيز كه از آنچه مىترسيديم گرفتار شديم ، گفت : شما چه كسى هستيد ؟ گفتند : اى شيخ ، اگر راست گوئيم ، در امانيم ؟ گفت : آرى ، گفتند : امان خدا و رسول خدا و ذمهء خدا و ذمهء رسول خدا ( ص ) ؟ گفت : آرى ، گفتند : محمد بن عبد اللَّه گواه باشد ؟ گفت : آرى ، گفتند : خدا بر آنچه گوئيم وكيل و گواه است ؟ گفت : آرى ، ( 3 ) گفتند : اى شيخ ، ما از خاندان پيغمبرت محمديم و از زندان عبيد اللَّه بن زياد از ترس كشتن گريختيم ؛ گفت : از مرگ گريختيد و به مرگ گرفتار شديد ، حمد خدا را كه مرا به شما ظفر بخشيد ، برخاست و كت آنها را بست و آن دو كودك شب را با كت‌بسته خوابيدند و چون سپيده دميد غلام سياهى فليح نام را خواست و گفت : اين