گفت : چگونه نشناسم ؟ او پسر عم و برادر پيغمبر من است ، ( 1 ) گفت : ما از نژاد پيغمبر تو محمد و فرزندان مسلم بن عقيل بن أبي طالب هستيم و در دست تو اسيريم و خوراك و آب خوب به ما نمىدهى و به ما در زندان سختگيرى مىكنى ، آن شيخ به پاى آنها افتاد و گفت : جانم قربان شما اى عترت پيغمبر خدا مصطفى ، اين در زندان به روى شما باز است و هر جا خواهيد برويد .
( 2 ) شب دو قرص نان جو و يك كوزهء آب براى آنها آورد و راه را به آنها نمود و گفت : شبها راه برويد و روزها پنهان شويد تا خدا به شما گشايش بدهد ؛ شب به در خانهء پيرهزنى رسيدند و به او گفتند : ما كودك و غريب و نابلديم و شب است ، امشب ما را مهمان كن و صبح به راه مىافتيم ، به آنها گفت : اى عزيزانم ، شما كيانيد كه از هر عطرى خوشبوتريد ؟ گفتند : اى پيرهزن ، ما اولاد پيغمبريم و از زندان ابن زياد و از كشتن گريختيم ، پيرهزن گفت : عزيزانم من داماد نابكارى دارم كه به همراهى عبيد اللَّه بن زياد در واقعهء كربلا حاضر شده و مىترسم در اينجا به شما برخورد كند و شما را بكشد . گفتند : ما همين يك شب را مىگذرانيم و صبح به راه مىافتيم ، گفت : من براى شما خوراك مىآورم ، آورد و خوردند و نوشيدند و خوابيدند ، كوچك به بزرگ گفت : برادر جان ، اميدوارم امشب آسوده باشيم ، بيا در آغوش هم بخوابيم و همديگر را ببوسيم مبادا مرگ ، ما را از هم جدا كند ، در آغوش هم خوابيدند و چون پاسى از شب گذشت ، داماد فاسق عجوز آمد و آهسته در را زد ، عجوز گفت : كيستى ؟ گفت : منم فلانى ، گفت : چرا بىوقت آمدى ؟ گفت : واى بر تو پيش از آنكه خردم بپرد و زهرهام از تلاش و گرفتارى بتركد در را باز كن ، گفت : واى بر تو ، چه گرفتارى شدى ؟ گفت : دو
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 199
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٩٩