تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
نزد او آمدم و چون به قصر رفتم آن چوب افتاده بود و پايه در آن بود ، آمدم پا به آن پايهء آبكشى كوفتم و گفتم : تو براى من پروريده شدى و براى من روئيدى و نزد عبيد اللَّه بن زياد رفتم و گفت : از دروغهاى مولايت بگو ، گفتم : به خدا نه من دروغ گويم و نه او و او به من خبر داده كه دست و پا و زبانم را مىبرى ، گفت : ما او را دروغگو كنيم ، دست و پايش را ببريد و بيرونش بريد ؛ چون نزد اهل خود رفت ، مطالب مهمى براى مردم مىگفت و مىگفت : از من بپرسيد كه اين قوم يك طلب ديگر از من دارند كه ادا نكرده‌اند ، مردى نزد ابن زياد رفت و گفت : چه كردى ؟ دست و پايش را بريدى و او احاديث مهمى به مردم مىگويد ، گفت : او را برگردانيد ، از در خانه او را برگردانيدند و دستور داد دو دست و دو پا و زبانش را ببرند و دستور داد به دارش زنند . ( 1 ) شيخ مفيد از زياد بن نصر حارثى گفت : من نزد زياد بودم كه رشيد هجرى را آوردند ، زياد به او گفت : على با تو چه گفته است كه ما با تو چه خواهيم كرد ؟ گفت : فرمود : دستها و پاهايم را مىبريد و به دارم مىزنيد ، زياد گفت : به خدا حديث او را دروغ خواهيم كرد ، او را آزاد كنيد ؛ چون خواست بيرون رود زياد گفت : به خدا چيزى بدتر از آنچه رفيقش به او گفته است نخواهيم يافت ، دستها و پاهايش را ببريد و او را به دار زنيد ، رشيد گفت : هيهات ، چيز ديگرى كه امير المؤمنين ( ع ) به من خبر داده نزد شما باقى است ، زياد گفت : زبانش را ببريد ، رشيد گفت : به خدا اكنون خبر امير المؤمنين ( ع ) تصديق شد .