دخترش گفت : روزگارى نگذشت كه عبيد اللَّه بن زياد دعىّ او را خواست و به بيزارى از امير المؤمنين ( ع ) خواند و سرباززد كه از او بيزارى جويد ، آن دعي به او گفت : به تو گفته است چگونه خواهى مرد ؟ گفت : دوستم به من خبر داده كه مرا به بيزارى از او خواهى خواند و من بيزارى نجويم ، پس هر دو دست و هر دو پا و زبانم را خواهى بريد ، گفت : به خدا او را دروغگو نمايم ، دستور داد او را پيش داشتند و دو دست و پايش را بريدند و زبانش را رها كردند ، من دستها و پاهاى او را برگرفتم و گفتم : پدر جان از آنچه به تو رسيده دردى مىفهمى ؟ گفت : نه ، مگر به اندازهء فشار ميان مردم اى دختر جانم ، چون او را برداشتيم و از قصر بيرون آورديم مردم دورش جمع شدند ، گفت : برويد دوات و دفتر بياوريد تا آنچه را تا قيامت مىشود براى شما بگويم و حجّامى فرستاد تا زبانش را بريد و در همان شب از دنيا رفت ، رحمه اللَّه .
( 1 ) فضيل بن زبير گويد : روزى امير المؤمنين ( ع ) با ياران خود به بستان برنا رفت و زير درخت خرمائى نشست و فرمود تا خرماى نخلهاى چيدند و رطبى از آن آوردند ، نزد آنها نهادند ، رشيد هجرى عرض كرد : يا امير المؤمنين ، چه رطب خوبى است ، فرمود : اى رشيد ولى تو به تنهء آن به دار مىروى ، رشيد گويد :
من بامداد و پسين به آن آب مىدادم ؛ امير المؤمنين ( ع ) درگذشت ، و من روزى نزد آن رفتم و ديدم شاخههايش را بريدند ، گفتم : مرگم نزديك است ، يك روز آمدم و كدخدا گفت : امير تو را خواسته ، نزد وى رفتم و چون وارد قصر شدم ديدم آن چوب آنجا افتاده ، يك روز ديگر آمدم ديدم نصف ديگر آن پايهء چرخ آبكشى شده ، گفتم : دوستم به من دروغ نگفته ، كدخدا آمد و گفت : امير را اجابت كن ،
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 173
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٧٣