تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧
روى خروج مىكند ، زياد او را خواست و حذر داد و ترسانيد و به بصره رفت ، و عمرو بن حريث را بر كوفه گماشت ( 1 ) و شيعه نزد حجر مىرفتند و چون در مسجد مىنشست ، شيعه تا نصف مسجد را دور او پر مىكردند و تماشاچى هم دور آنها مىآمد و مسجد پر مىشد و جار و جنجال مىكردند و فريادشان به بدگوئى معاويه و دشنام بر او و عيب‌گوئى از زياد بلند مىشد ، اين خبر به عمرو بن حريث رسيد ، بالاى منبر رفت و اشراف شهر دور او جمع شدند و آنها را به طاعت جمعيت دعوت كرد و از مخالفت برحذر داشت ، يك دسته از اصحاب حجر بر او جهيدند و فرياد اللَّه اكبر كشيدند و دشنامش دادند تا به او نزديك شدند و او را سنگباران كردند و دشنام دادند تا از منبر به زير آمد و به قصر رفت و در را به روى خود بست و به زياد گزارش داد و چون خبر به او رسيد به شعر كعب بن مالك مثل آورد :
چون صبح به روستا رسيدند * گفتند سران ما دريغا ديگر به چه بذر خود بكاريم * حفظش نكنيم اگر به تيغا
( 2 ) سپس گفت : من هيچم اگر كوفه را از حجر محافظت نكنم و او را عبرت ديگران نسازم ، واى بر مادرت اى حجر ( هوس شامت به گرگت داد ) پس به كوفه آمد و به قصر رفت و با قباء سندس و پالتو خز سبز به مسجد رفت ، حجر در مسجد نشسته بود ، يارانش گرد او بودند ، زياد بر منبر رفت و نطق تهديدآميزى ايراد كرد و به اشراف كوفه گفت : بايد هر كدام شما بستگان خود را از گرد حجر فرا خوانيد و برادر و پسر و خويشاوندان خود را كه از شما مىشنوند تا مىتوانيد از او جدا كنيد و بدين وسيله بيشتر آنها را متفرق كرد و چون يارانش كم شدند به شداد بن هيثم هلالى رئيس پليس گفت : حجر را نزد من بياور ، نزد او رفت و گفت : امير را