تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
اين سخن‌ها دست بكش و از خشم سلطان بپرهيز كه بسيار باشد چون توئى را بكشد و از او صرف‌نظر مىكرد و هميشه چنين بود تا روزى مغيره در آخرين روزهاى خود بالاى منبر به على ( ع ) بد گفت و او را و شيعيانش را لعن كرد ، حجر از جا جست و فريادى كشيد كه تا بيرون مسجد شنيده شد و گفت : اى انسان ، تو نمىفهمى به چه كسى جسارت مىكنى ؟ تو امير مؤمنان را بد مىگوئى و از مجرمان تمجيد مىكنى ؟ ؛ ( 1 ) تا در سال پنجاه هجرى مغيره مرد و كوفه ضميمهء بصره در ولايت زياد بن أبيه واقع شد و او به كوفه آمد و حجر را كه دوست قديمى او بود خواست ، گفت : آنچه با مغيره مىكردى به من رسيده ، او تحمل مىكرد و من به خدا هرگز آن را تحمل نكنم ، به تو مىگويم كه آن دوستى و محبتى كه از على در دل من بود خدا آن را زدود و به جايش دشمنى و كينه نهاد و آن دشمنى و كينه كه از معاويه در دلم بود ، خدا آن را زدود و به جايش دوستى و محبت نهاد ؛ تو اگر راستى كنى دنيا و دينت سالم ماند و اگر به راست و چپ بزنى خود را هلاك كنى و خونت بر من مباح گردد ، من پيش از اعلام ، شكنجه را دوست ندارم و بىدليل گرفت و نگير نكنم ، بار خدايا گواه باش . ( 2 ) حجر گفت : امير آنچه نخواهد ، از من نبيند و اندرز گفت و من پذيرايم ، و از نزد او بيرون آمد و از او تقيه مىكرد و ملاحظه داشت ، زياد هم او را به خود نزديك مىكرد و گرامى مىداشت و شيعه نزد او رفت و آمد مىكردند و از او گوش مىگرفتند ، زياد زمستان را در بصره بود و تابستان را در كوفه ، در بصره سمرة بن جندب را به جاى خود مىگماشت و در كوفه عمرو بن حريث را ، عمارة بن عقبه به او خبر داد كه شيعه گرد حجر را گرفته و به فرمان اويند و اگر بيرون
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 176 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى