گفت : چرا ؟ گفت : تو تحت تعقيبى و به خانهء من آمدى و گروهى تو را ديدند ؟
گفت : هيچكدامشان مرا نديدند ، گفت : مرا مسخره مىكنى ؟ . . . او را گرفت و بست و در اطاقى انداخت و درش را بست و نزد ياران خود رفت و گفت : به نظرم آمد كه پيرمردى وارد خانهام شد ، گفتند : كسى را نديديم ، مكرر از آنها پرسيد و گفتند : كسى را نديديم ، خاموش شد و ترس آن داشت كه ديگرى او را ديده باشد ، به مجلس زياد رفت تا بداند نامى از او مىبرند يا نه ؟ و اگر خبر به آنها رسيد ، خودش او را تسليم كند ، و به زياد سلام داد و نزد او نشست و ميانهء آنها ملاطفتى بود ، در اين ميان ديد رشيد سوار استر او وارد شد و نزد زياد آمد و چون چشم ابو اراكه به او افتاد رنگش پريد و گيج شد و دانست كه به هلاكت مىرسد ، ( 1 ) رشيد از استر فرود آمد و بر زياد سلام داد ، زياد برخاست او را در آغوش كشيد و بوسيد و به او خير مقدم گفت و از حال او و كسانش پرسيد و دستى از ملاطفت به ريشش كشيد و او اندكى نشست و برخاست رفت ؛ ابو اراكه به زياد گفت :
خدايت اصلاح كند ، اين شيخ چه كسى بود ؟ گفت : يكى از دوستان شامى من است و به ديدن من آمده ، ابو اراكه به منزل خود برگشت و ديد رشيد به همان وضعى كه او را گذاشته بود در خانه است ، ابو اراكه گفت : اگر چنان علمى دارى كه من ديدم هر كار خواهى بكن و هر وقت خواهى به منزل من بيا .
شرح حال ابو اراكه
( 2 ) من مىگويم : ابو اراكهء نامبرده بجلى است و از اصحاب على ( ع ) است ، و برقى او را از يمنىها و خواص اصحاب آن حضرت شمرده ، چون اصبغ بن نباته