تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
اسلام نكشته‌اند ، گفت : همانا لايق تو است كه در اسلام بدعت‌گزارى ، توئى كه در كشتار بد و مثلهء زشت و بدنهادى و پستى از همه كس پيش افتادى ، ابن زياد او را و حسين و على و عقيل را دشنام داد و مسلم ديگر با او سخنى نگفت .

كشته شدن مسلم بن عقيل ( ع )

( 1 ) مسعودى گفته : چون سخنش به پايان رسيد و مسلم در پاسخ او درشتى كرد ، فرمان داد او را بالاى بام قصر بردند و احمرى كه مسلم او را ضربت زده بود خواسته به او گفت : تو براى خونخواهى بايست گردن او را بزنى . ( 2 ) جزرى گويد : مسلم به محمد بن اشعث گفت : به خدا اگر تو مرا امان نمىدادى ، تسليم نمىشدم ، براى من شمشير بكش ، پناه تو شكسته شد . مسلم را بالاى قصر بردند و او تسبيح و استغفار مىكرد و او را بر لبهء بام برابر كفشگران گردن زدند و كشندهء او بكير بن حمران بود كه مسلم او را ضربت زده بود ؛ سرش به زمين افتاد و تنش را هم دنبال آن انداختند ، چون بكير فرود آمد ، ابن زياد گفت : وقتى او را بالا مىبرديد چه مىگفت ؟ گفت : تسبيح و استغفار ، و چون خواستم او را بكشم ، گفتم : نزديك بيا ، حمد خدا را كه بر تو تمكّن داد و انتقام مرا گرفت ، يك ضربت به او زدم ، كارى نشد ، گفت : اى بنده ، در اين خراشى كه بر من وارد ساختى قصاص خود را نكردى ؟ ابن زياد گفت : وقت مردن هم افتخار دارد ، گفت : با ضربت دوم او را كشتم . ( 3 ) طبرى گويد : او را بالاى بام بردند و گردنش را زدند و جسدش را نزد مردم انداختند و دستور دادند او را به كناسه بردند و آنجا به دار زدند .