تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
به گوشه‌اى رفت ( د ) كه ابن زياد آنها را مىديد ( مل ) مسلم به او گفت : من در كوفه هفتصد درهم وام دارم آن را به حساب دارائى خودم در مدينه بپرداز ( مل ) و جسد مرا از ابن زياد به بخشش بگير و به خاك بسپار و كسى نزد حسين ( ع ) بفرست كه او را برگرداند ، عمر وصيت او را به ابن زياد گزارش داد ، ابن زياد گفت : امين خيانت نكند ولى گاهى خائن امانت‌دارى كند ، در مال خود هرچه خواهى بكن ، حسين هم اگر به ما كارى نداشته باشد با او كارى نداريم و اگر به ما رو كند دست از او بازنداريم ، و اما دربارهء جسد او شفاعت تو را نپذيريم ؛ بعضى گفته‌اند : راجع به جسدش گفت : وقتى او را كشتيم ، با جسد او هر چه خواهند عمل كنند . ( 1 ) سپس به مسلم گفت : اى پسر عقيل ، مردم متحد و يكدل بودند و تو آمدى آنها را تفرقه كنى و ميان آنها اختلاف‌اندازى ، گفت : هرگز ، اهل اين شهر معتقدند كه پدرت نيكان آنها را كشته و خون آنها را ريخته و به شيوهء كسرى و قيصر با آنها رفتار كرده ، ما آمديم تا دادگسترى كنيم و به حكم قرآن و سنت دعوت كنيم ، گفت : اى فاسق ، تو را به اين كار چه ، مگر آنگاه كه تو در مدينه مىگسارى مىكردى در ميان آنها چنين رفتار نمىشد ، گفت : من مىگسارى مىكردم ؟ خدا مىداند كه تو راست نمىگوئى و من چنان نيستم كه تو مىگوئى ، مىخوارى كار آنها است كه به خون مسلمانان پنجه فرود كنند و مردم بىگناه را از روى خشم و دشمنى بكشند و به بازى و خوشگذرانى بگذرانند و گويا كارى نكرده‌اند . ( 2 ) ابن زياد گفت : خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم به وضعى كه كسى را در