كشتن هانى بن عروه
( 1 ) مسعودى گفته : بكير احمرى گردن مسلم را زد و سرش را به پائين انداخت و جسدش را دنبال او سرازير كردند ، سپس دستور دادند هانى بن عروه را به بازار بردند و دست بسته گردن زدند و او آل مراد را كه شيخ و زعيم آنها بود به يارى مىخواند ، چهار هزار زرهپوش و هشت هزار پياده موقعى كه سوار مىشد دنبال او بودند و وقتى همپيمانان او از كنده و ديگران از او پذيرا مىشدند سى هزار زرهپوش داشت و يكى در اين موقع از سستى و خذلان جواب او را نداد .
( 2 ) شيخ مفيد گفته است كه : محمد بن اشعث نزد ابن زياد از هانى وساطت كرد ، گفت : تو مقام هانى را در اين شهر و خاندان او را در عشيره مىدانى و قوم او مىدانند كه من و رفيقم او را نزد تو آورديم ، تو را به خدا او را به ما ببخش كه دشمنى ميان مردم شهر نيفتد ، به او وعدهء بخشش داد و پشيمان شد و فوراً دستور داد او را به بازار برند و گردنش را بزنند ، هانى را بردند به ميدان گوسفندفروشى با كتف بسته و او فرياد مىكرد : « وا مذحجاه ، امروز مذحجى ندارم ، مذحج كجايند ؟ » چون ديد كسى او را يارى نمىكند دست خود را از بند بيرون كشيد و گفت : يك عصا ، يك كارد ، يك سنگ ، يك پاره استخوان نيست كه مردى از جان خود دفاع كند ، به روى او جهيدند و او را محكم بستند و گفتند : گردن بكش ، گفت : من او را نمىبخشم و شما را بر كشتن خود كمك نمىكنم ، يكى از غلامان ترك عبيد الله به نام رشيد شمشيرى به گردن او نواخت و كارى نكرد ، هانى گفت : برگشت به سوى خدا است ، بار خدايا ، به سوى رحمت و رضوانت ،