تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
فرمود : اينكه اميدوارى است ، پس امان شما چه شد ؟ انا للَّه و انا اليه راجعون ، و گريست ؛ عبيد الله بن عباس سلمى گفت : براى چون توئى و آنچه در سر داشتى در اين وضع گريه روا نيست ، گفت : من براى خود نگريم و از مرگ نترسم با آنكه يك چشم بهم زدن نابودى را دوست ندارم ولى براى خاندان خود كه مىآيند گريانم و براى حسين و آل حسين گريانم ، و به محمد بن الاشعث گفت : به خدا گمانم تو از امان من عاجزى ، و از او خواهش كرد كسى را نزد حسين ( ع ) بفرستد و به او خبر برساند و از او خواهش كند كه برگردد . ( 1 ) در روايت شيخ مفيد ، مسلم به محمد بن اشعث گفت : اى بندهء خدا ، من مىدانم كه از اجراء امان خود عاجزى ، اهل يك خيرى هستى ؟ مىتوانى خودت كسى را بفرستى و از زبان من به حسين ( ع ) كه امروز يا فردا به سوى شما حركت كرده است خبر برساند كه ابن عقيل مرا فرستاده در حالى كه اسير است در دست اين مردم و به شب نرسد تا كشته شود مىگويد : پدر و مادرم قربانت ، با خاندان خود برگرد ، اهل كوفه تو را گول نزنند زيرا آنها همان ياران پدر تواند كه از دست آنها آرزوى مرگ يا شهادت مىكرد ، اهل كوفه با تو دروغ گفته‌اند ( با من دروغ گفتند ط ) و براى فريب خورده نظر و اراده‌اى نيست ، ابن الاشعث گفت : به خدا انجام مىدهم . ( 2 ) مىگويم : ازدى از جعفر بن حذيفه روايت كرده است كه : محمد بن اشعث اياس بن عتل طائى از بنى مالك بن عمرو بن ثمامه كه مردى شاعر بود و تكمه بند محمد بود خواست و گفت : برو نزد حسين و اين نامه را به او برسان و آنچه را ابن عقيل گفته بود در آن نامه نوشت و گفت : اين توشه و ساز و برگ سفر ، اين هم