پست شد و آرامگاه و قتلگاه و لشكرگاه و موقف آن حضرت را ديد ، در اينجا امّ سلمه سخت گريست و كار او را به خداى تعالى واگذارد . فرمود : يا امّاه ، خدا خواسته كه مرا كشته بيند كه به ظلم و عدوان سرم بريده شود و خواسته كه حرم و خاندان و زنان دربدر شوند و كودكانم سربريده و مظلوم و اسير و زير زنجير باشند و فريادرسى خواهند ، ياور و فريادرسى نيابند .
( 1 ) در روايت ديگر ، امّ سلمه گفت : من تربتى دارم كه جدّت به من داده و در شيشه است ، فرمود : به خدا من كشته شوم و اگر هم به عراق نروم مرا مىكشند و سپس تربتى برگرفت و در شيشه كرد ، به ام سلمه داد و فرمود : اين را با آن شيشهء جدّم بگذار و چون خون از آنها جارى شد ، بدان كه من كشته شدم .
نقل از بحار تمام شد .
حديث جابر با حسين ( ع )
( 2 ) سيد بحرانى در « مدينة المعاجز » از « ثاقب المناقب » و غيره روايت كرده است از « مناقب السعداء » از جابر بن عبد اللَّه كه گفت : چون حسين بن على ( ع ) تصميم گرفت به عراق رود ، نزد او رفتم و گفتم : تو زادهء رسول خدائى و يكى از دو سبطى ، من رأيى ندارم جز آنكه مانند برادرت صلح كنى زيرا او موفق و رشيد بود ؛ فرمود : اى جابر ، برادرم به دستور خداى تعالى و رسول او كار كرد و من هم به دستور خدا و رسولش كار مىكنم ، مىخواهى رسول خدا و على و برادرم حسن را به گواه آرم ؟ نظرى به آسمان كرد و ناگاه در آسمان گشود و رسول خدا و على و حسن و حمزه و جعفر ( ع ) و زيد فرود آمدند تا به زمين رسيدند و من هراسان و