بيمار سلامتى خود را بازيافته بود . به توصيه من براى تكميل سلامتش او را به ييلاق بردند .
بيمار سوم ( اعصاب )
* در تاريخ 6 / 8 / 30 آقاى على - ؟ را كه شغلش بنائى بود به مطب آورده و بستگانش استعلاج او را كه به حال جنون و ماليخوليا دچار بود از من خواستار شدند . از پذيرش معالجه او خوددارى ورزيدم و گفتم به متخصصين اين فن رجوع نمايند .
همراهان بيمار اظهار داشتند قبلا بانوى بيمارى از بستگان ما را كه مبتلا به داءالرقص شده بود شما با تجويز داروهاى گياهى معالجه كرديد ازاينرو مىدانيم كه سرانجام بايد از شما استمداد جوييم . ما بدون صرف وقت و خرج زياد نتيجه آخر را از اول از شما مىخواهيم . و بالاخره در اثر اصرار ناچار بيمار را پذيرفتم زيرا به هيچ دليل قانع نمىشدند .
بيمار رنگ خفه و افروختهاى داشت . رنگ چشمانش اندكى به زردى مىگرائيد كه دلالت بر غلبه خون ، صفرا و سودا مىنمود . ضمن صحبت از نشاط ظاهرى و لبخند و قيافه مريض متوجه شدم كه در اينجا خون بر ساير اخلاط غلبه دارد . پس بايد داروئى تجويز مىكردم كه دافع سودا و صفرا بوده و خون را از سر به سمت پاها براند . ازاينرو كپسولى مركب از صبر زرد 20 و جوش شيرين 40 سانتى گرم نوشتم كه روزى دو كپسول بخورد .
با استفاده از اين دارو بهبود در حال بيمار پديدار گرديد . بعد از سه روز دوباره مراجعه كردند . اينبار علاوه بر كپسول دستور جوشاندهاى مركب از افتيمون شامى 2 ، ترنجبين 16 ، ريشه كاسنى 2 ، نيلوفر 2 ل و عناب 20 دانه را دادم .
پيروى از دستورات موجب بهبود بيشترى در مريض شد . سپردم شرح بيمارىاش را بنويسند و برايم بياورند . خلاصه نوشته صادقانه او به شرح زير است :
« . . . كار من بنائيست . گرچه در كسب خودم اطلاعاتم بد نيست ولى از لحاظ نداشتن