پارتى و يا از خيانت و چاپلوسى كه شعار من نبود تاكنون بيش از يك رختخواب و گليم و جزئى ما يحتاج زندگى چيز ديگرى نداشتهام . چون خيال تملق به كسى را نداشتم ظاهرم زننده مىنمود . با كمتر اشخاص مىتوانستم آميزش داشته باشم . پدر و مادر من از حيث اخلاقى و عصبانيت خيلى زياد به من شباهت داشتند ولى مرض خاصى نداشتند كه بنده از آنها ارث برده باشم . يكى از برادرانم در سنين جوانى فوت كرد . مرگ برادرم در اثر كار خيلى زياد در يك روز و پس از آن سرماخوردگى و ناپرهيزى و نبودن وسائلى كه به داد آن جوان ناكام برسد رخ داد . بنده بعد از جنگ در اثر فشار طاقتفرساى زندگى جلاى وطن كردم . ناخوشى خودم در عرض سال فقط يك بار گريپ بود كه به آن عادت كرده بودم ولى اكنون سرماخوردگى من تبديل به اين ناخوشى شده است .
سر منشاء اين ناخوشى از فكر زيادى است كه مرا به طرف خود سوق مىدهد .
سوءظن كوچكى در اينباره دارم كه شايد مرا چيزخور كرده باشند ! البته در اين مورد عقيده ثابتى ندارم . مدت اين ناخوشى دو ماه است . البته در مرحله اول خيلى سبك بود . تا با اشخاص وارد صحبت نمىشدم متوجه حالم نمىشدند . كمكم دامنهاش كشيده شد تا به جايى كه پنج شبانهروز بود كه به كلى به خواب نمىرفتم . در يكجا قرار نداشتم و هرچند دقيقه يك بار تغيير مكان مىدادم ( ناشى از غلبه صفرا ) كينه و عداوت از من به كلى رخت بربسته بود . با اشخاصى كه در موقع سلامتى كدورتى داشتم ميل به آشتى پيدا كرده بودم ( ناشى از غلبه خون ) . از كار گريزانم بهطورى كه حتى از اسم آن بدم مىآيد . ( ضعف اعضاء ناشى از سودا ) . . . ناگفته نگذارم صحبتى كه من مىكردم از روى آيات و احاديث بود . بدون دليل حرف نمىزدم . خيلى قيافهشناس شده بودم . اشخاص خوب و بد را از دور تشخيص مىدادم . خودم نمىدانستم كه مريض هستم . همهاش استغفار مىكردم . فكر خدا و ائمه بودم . به اصلاحات مملكت علاقه مبرم داشتم . از اشخاص خائن منزجر بودم و از خيانت آنان ناراحت مىشدم . عقيده داشتم كه به كفاره گناهان خود دچار مىشوند . معده من از شدت گرمى طاقتفرسا شده بود . مثل اينكه در آن انقلاب به وجود آمده بود .
همين باعث مىشد زياد حرف بزنم . اغلب ذوق داشتم نماز بخوانم . نمازم زود خاتمه پيدا
راز درمان ( رساله اى در پزشكى سنتى و گياه درمانى ) ( فارسى ) — صفحة 90
مساهمون: عبد الله احمديه
ص٩٠