تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نير اعظم در شناخت نبض و انواع آن ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
شود ؛ چنانچه در تپ‌هاى گرم و اوجاع عصبى و از اخلاط محترقى در فم معده و از اورام در نواحى خارج رأس يا در غشاى خارج و در برسام به مشاركت حجاب و اورام آن و سائر عضلات صدر و در ورم مثانه و رحم و معده مشهود مىشود . بدان كه سعال كه به فارسى سرفه نامند از حركاتى است كه طبيعت دفع مىنمايد به آن اذيت را از عضوى و آن عضو در سعال ريه و اعضاى متصله به آن و يا مشاركه آنند و سعال ريه صدر را مثل عطسه است مر دماغ را در حركت از بهر دفع موذى . و آن معطل شدن اعضاست از حس و حركت به جهت سدهء تامه كه در بطون ثلاثه دماغ و در مجارى روح افتد ؛ چنانچه روح نفسانى را از نفوذ او به سوى اعضا يا روح حيوانى را از نفوذ به جانب دماغ يكبارگى منع كند . و اين مرض دفعتا افتد و هرگاه عارض شود و چشم صاحب او گشاده يا بسته باشد و بر پشت يا پهلو افتاده يا نشسته بود بر همان حال بماند و مثل خفته بود . پس به قول شيخ اگر به أدى حالات نفس معطل يا ضعيف شود نفس سهل نبود ، بلكه در اينجا كف در دهن باشد و ذى فترات مثل اختناق رحم بود و يا به غطيط باشد و اين صعب‌تر بود و بر عجز قوت محركه اعضاى نفس دلالت كند . و سخت‌تر آن است كه در آن نه نفس ظاهر شود و نه كف و نه غطيط . پس اگر آفت عظيم در نفس نباشد و در حلق او چيزى كه بچكانند فرو رود و از بينى بيرون نيفتد ، او اگرچه اميدوارتر از ديگر اقسام بود ، ليكن از خطر عظيم خالى نباشد . 23 و آن نزد اكثر اطبا عبارت از قرحه ريه است و تپ دق لازم آن است . و صاحب كامل گويد كه آن قرحه است كه در صدر يا در ريه حادث شود و تابع او تپ دق باشد و عوام اين لفظ را بر اجتماع مده در صدر اطلاق مىكنند و سل غير حقيقى را نيز سل خوانند . و معنى سل در لغت هزال است و چون هزال و ذبول و دق لازم اين مرض است ، از اين جهت ، اين مرض را مسمى بدان ساخته‌اند . 24 تپ دموى مرضى است كه دفعتا عارض مىگردد و صاحب آن به هر حالتى كه باشد ايستاده و يا نشسته و يا خوابيده به همان حالت بماند و قدرت بر تغير آن نداشته باشد و چشمهاى او بازماند و نتواند كه برهم گذارد . و آن را جمود و آخذه نيز نامند به همان جهت . و سبب آن سده است كه از خلط غليظ در مؤخر دماغ كه منبت اعصاب است به هم رسد . 25 به قول شيخ و شراح قانون اين تپى است مركب از دو تپ كه يكى غب و ديگر بلغمى باشد و ماده او مركب از صفرا و بلغم بود كه علىحده متعفن شوند . 26 دردسر . 27 و آن مرضى است كه منع مىكند اعضا را از افعال حس و حركت و انتصاب منع غير تام حتى كه مريض بر زمين بيهوش بيفتد و در