مىباشد . چه ، ورم در عضو عصبى است . و اما اختلاف او كه منقطع باشد بنا بر امتناع شريان از انبساط جيّد به سبب صلابت و تمدّد و به سبب شدّت قوّه - كه بسط مىدهد بعض اجزاى شريان را و عاجز مىشود از بعض او - مىباشد . و از اين جهت ، گمان مىكند جاسّ كه نبض منتقل مىگردد از موضع خود يك بار به سوى فوق و بار ديگر به طرف اسفل .
و هرگاه اين مرض از مادهء صفراوى بود ، نبض مذكور مرتعد باشد ؛ بهر آنكه در اورام اعضاى عصبيه ، از شدّت تمدّد و صلابت ، عارض مىشود نبض را حالتى كه براى وتر قوس هنگام گذشتن « 2 » از شست [ از نظر ] ارتعاد عارض مىگردد ؛ لا سيّما هرگاه كه مادّه يابس المزاج باشد ، پس او زياده مىكند صلابت شريان [ را ] .
و گاهى در اين علّت - به سبيل ندرت - نبض عظيم باشد . و اين وقتى بود كه ورم اندك باشد ( پس غشاء متمدّد نگردد به تمديد كثير ) يا ورم از مادهء بلغمى افتد و بدان سبب ، شريان اقلّ صلابت بود ، پس مطاوعت قوّه كند در انبساط .
و بدان كه نبض اصحاب وسواس سوداوى نيز همچنين باشد در اكثر امر ؛ فتدبّر و تذكّر !
18 . نبض صغير و قوى و سريع و متواتر و لين
و اين به سبب عدم اسباب صغر غير محصلة الوجود است ؛ كما لا يخفى .
19 . نبض صغير و قوى و سريع و متفاوت و صلب
و سبب اين نبض مثل نوع هفدهم اين قسم باشد .
20 . نبض صغير و قوى و سريع و متفاوت و لين
و اين نيز محصلة الوجود نيست ؛ لما مرّ فى الثامن عشر .
هامش
( 2 ) . ( در نسخه ) : گذاشتن .