* و در ديگر امور ( چون سرعت و تواتر و غيره ) هم بر اين قياس كنند .
و اگر اختلاف دفعتا پديد آيد ، آن نيز بر نظام باشد يا غير نظام .
دوم آنكه به اعتبار اجزاى نبضه بود
به اينطور كه اگر مواقع « 1 » كلّ اصابع متشابه بودند در امور مذكور ، آن را مستوى خوانند و الّا مختلف . و در ادراك استوا و اختلاف ، به اين معنى ، حاجت نبضهء ديگر نيست ، بلكه در اين اعتبار نبضهء واحد كفايت كند . و تشابه اجزاء و اختلاف آنها به حسب طول نبضه معتبر است ، زيرا كه اعتبار اين در عرض و سمك « 2 » مشكل بود ( بنا بر قلّت ظهور آنها در اين هر دو قطر ) .
سوم ، آنكه به اعتبار جزو واحد از اجزاى نبضه بود
يعنى اگر موقع اصبع واحد به اينطور باشد كه [ حركت ] اوّل انبساط و آخر او و ما بين هر دو متشابه باشند در امور مذكوره ، آن را مستوى نامند و الّا مختلف گويند ؛ مثل آنكه آخر انبساط نبضهء واحد اسرع بود ( بنا بر شدّت حاجت ) يا ضعيف « 3 » باشد ( بنا بر ضعف ) . و در اينجا در معرفت استوا و اختلاف كفايت مىكند موقع اصبع واحد ( بدون اعتبار باقى مواقع كه در نبضهء واحدند ) . و مىتواند نبض به اعتبار نبضات مختلف باشد و نظر به اجزاى نبضه و يا جزو واحد او مستوى بود و يا بالعكس . پس :
* مستوى حقيقى آن باشد كه استوا در نبض هم به اعتبار اجزا و جزو
هامش
( 1 ) . اين كلمه به اين صورت درست نيست و در فرهنگها نيامده است . « ايقاع » در موسيقى بهمعناى ضرب است ( برگرفته از فعل أوقع به معنى تركيب الحان و اوزان توسط اهل موسيقى ) . « وقع » نيز صدايى است كه از خوردن ضربه به يك شىء شنيده مىشود ( مثل وقع مطر : صداى باران ) .
منظور حكيم اعظم خان در اين سطور اين است كه اگر ضربان يك نبضه در هر چهار انگشت يكسان باشد نبض مستوى است و گرنه مختلف است . در سطرهاى بعدى نيز عبارت « موقع اصبع واحد » آمده است . احتمالا مرحوم حكيم موقع را قياسا جمع مكسر بسته است ( مثل مسجد و مساجد ) . و اللّه العالم .
( 2 ) . سمك در منتهى الارب به معنى قامت و بلندى از هر چيز آمده است . در اينجا منظور ارتفاع نبض است .
( 3 ) . ( در نسخه ) : ضعف .