*
فى أدوية الطّحال
طحال را به فارسى ، سپرز مىگويند . حكمت بالغهء بارى تعالى در خلقت آن عضو چنان تعلّق پذيرفته كه او اوعيه سوداى طبيعى بود و سودا را به جهت تنبّه بر جوع و دغدغهء خواطر و لذع فم معده در او قرار فرمودهاند . پس معلوم مىشود كه محلّ سودا - كه عكر الدم يعنى درد تهنشين است - طحال است و از اين مطلب مىتوان دانست كه غذاى سپرز نيز از آن خون سوداوى غليظ است كه به صلابت ، اقرب است . پس در اين مقام ، در مقام حفظ صحّت آن ، محتاج مىشويم به ادويهء ملطّفهء قليل الاسخان با ادويهء قابضه ، تا دو فعل از او حاصل شود : يكى آنكه در منع غلظت خلط كوشد تا خون سوداوى غليظتر نشود ؛ دويّم آنكه ادويهء قابضه حفظ كند قوهء سپرز را ؛ چه فعل سپرز جذب سودا است ، نافع است تمام بدن را .
[ تدبير علاج ريح و صلابت و ورم طحال ]
تدبير علاج : هرگاه عارض شود آن عضو را ريحى و يا صلابتى و يا ورمى ، بايد معالج اصلاح نمايد به ادويهء مركّبه و مفرده و غذاهاى موافق آن عضو ، من جمله : قرص كبر كه نافع است صلابت سپرز را : حبّ بلسان سه ، دم الاخوين هشت ، پوست كبر چهار ، عنصل مشوىّ ده ، خردل سفيد ، كزمازج ، فوّه ، وج ، اشق هر كدام پنج درم اقراص سازد به وزن دو درم ، و با سكنجبين بنوشد .
ضماد به تن نافع است صلابت را : انجير ، خردل ، پوست بيخ كبر به وزن مساوى كوفته ، با سركه ، بر سپرز اندازد .
دواى نافع ريح طحال : خردل سفيد يك جزو و شونيز نيم جزو ، به عسل بسرشد و هر روز با سكنجبين بخورد .
آخر ، نافع ريح غليظ : خردل سفيد كوفته ، با سركه خميركرده ، در تنور بر روى آجرى مشوىّ سازد ؛ پس بگيرد از آن حرف « 101 » و تخم پنجكشت « 102 » و برگ سداب و كاشم و پوست بيخ كبر بالسّويه نرم بسايد و به قدر يك كف ميل كند و از عقب آن ماء الاصول بنوشد .
دواى مصلح ريح غليظ و ورم سپرز : سداب ، پودينه و بوره ، پنجكشت « 102 » ، بيخ كبر ، كزمازج ، جوز السّرو از هر كدام قدرى در سركه بجوشانند و صاف آن را نطول ، و ثفل آن را ضماد كنند .
هامش
( 101 ) . در نسخهء خطّى ذيل واژهء حرف ، به خطّ ريزترى خردل سفيد زيرنويسى شده است . بنا بر مندرجات تحفهء حكيم مؤمن ، خردل سفيد همان حرف ابيض است كه قسمى از حرف بستانى مىباشد . نام ديگر حرف در الابنيه ، تحفه حكيم مؤمن و مخزن الادويه و اختيارات بديعى ، حب الرّشاد است .
( 102 ) . در اصل نسخه چنين كتابت شده است . البته پنج انگشت به صورتهاى مختلف مانند پنج انگشت ، پنجنگشت ، بنجنگشت ، بنجنكشت ، فنجنكشت در كتب گوناگون ضبط شده است ، ولى به اين شكل ( پنجكشت ) در كتب مفردات مانند الابنيه ، صيدنه ، تحفه و مخزن ديده نشد .