تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كتاب گيلان ( فارسى ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
راههاى ميان ديلمان و عمارلو و آن سوى البرز و نيز راههائى كه از ميان دره‌ها و دامنه‌هاى كوههاى تالش به سمت خلخال كشيده شده‌اند و مهمتر از همه ، راهى كه از گردنهء بسيار زيباى « حيران » به سمت اردبيل گشوده شده و به صورت يك راه اصلى درآمده ، از اين‌گونه‌اند . بعضى از نقاطى كه بر سر اين راهها قرار گرفته و به جهتى بيشتر در مسير مبادلات و بده و بستانها قرار گرفته‌اند ، در منطقهء خود به صورت مراكز دادوستد و بازرگانى درآمده و گرهگاه انتقال فرهنگى شده‌اند . « ماسوله » بارزترين نقطه از اين دست است . در آنجا همهء ابعاد زندگى اعم از نوع توليد ، طبقه‌بندى اجتماعى ، تقسيم كار و به طور كلى همهء نهادهاى فرهنگى و اجتماعى و اقتصادى زير تأثير اين موقعيت ويژه قرار دارند و به تناسب آن شكل پذيرفته‌اند . ماسوله در هرمورد عناصرى از خرده فرهنگهاى مناطق دو سمت كوه را گرفته و با شرايط معيشتى و اقليمى خود درآميخته و علاوه بر آن موجب انتقال اين عناصر به نقاط واقع در مسير راه شده است .

مبانى باورها

باورها بازماندهء عقايد مبتنى بر نحوهء انديشه و جريانهاى فكرى و مذاهب ادوار كهن هستند كه خود را با شرايط زمانهاى بعد تطبيق داده و با تلطيف و تغيير و تحول ، به زمان حال رسيده‌اند . باورها در واقع مبتنى بر شناخت و بينش انسان از مجموعهء جهان و آفرينش و ماوراء طبيعت هستند و به تناسب اين شناخت و بينش و به عبارت ديگر به تناسب جهان‌بينى انسان ، در هر مكان و زمان تفاوتهايى دارند . در سرزمين گيلان نيز باورهاى بيخته در غربال هزاره‌هاى زمان ، كه هنوز رگ‌وريشه انديشه‌هاى كهن را در خود دارند ، در كنار اعتقادات ادوار بعدى تا امروز استمرار يافته‌اند و در موارد بسيار اين تلفيق كهنه و نو ، بسى جاندار شده است . كهنه‌هائى كه توانسته‌اند خود را با نو همساز كنند و در جريان زندهء حيات تا به امروز پيش بيايند جلوه‌هاى زيبايى از جريان انديشه گرديده‌اند ، تار و پود فرهنگ مردم را جان بخشيده و شيرينى و لطفى دلچسب داده‌اند . در جهان باورها رابطهء انسان با محيط خود ، شكلى خاص پيدا مىكند . سنگ ، كوه ، آب ، گياه ، زمين ، آسمان و همه آنچه در پهنهء هستى است ، جان مىگيرد و با انسان به سخن درمىآيد ، انسان و همهء اين پديده‌ها به هم خشم مىگيرند ، نفرين مىكنند ، شادى مىبخشند ؛ نه در كلام ، كه در واقع و به يك كلام ، با هم زندگى مىكنند . درختى بار نمىآورد . گيل‌مرد تبر برمىگيرد و به سراغش مىرود ، و او را چونان پدرى ، فرزند خطاكار را ، مورد خطاب قرار مىدهد و تهديد مىكند ، كه اگر سال ديگر بار نياورد ، سروكارش با اين تبر است و بعد هم به مهربانى او را مىنوازد و رسيدگى مىكند و درخت معمولا سال ديگر شكوفه‌هايش به بار مىنشيند . گاهى هم گيل‌مرد تبر به دست به باغ درمىآيد ، به درختان ديگر تندى مىكند و بر آنها خشم مىگيرد ، كه اگر امسال درختى بار نياورد ، چنين‌وچنان مىكنم ، و زير چشم درخت بىبر را مىنگرد . به در مىگويد تا ديوار بشنود ؛ و باز هم نوازش و رسيدگى . اين رفتار بر پايه باورى است كه يادمان دوران اعتقاد انسان به جاندار بودن و ذيروح بودن همهء پديده‌هاى هستى است . تهديد درخت بىبر هم در شرق گيلان و منطقهء ديلمان و هم در غرب گيلان و حوزهء فرهنگ تالشى وجود دارد . خورشيد مىگيرد . بايد چشمهء نور را نماد تباهى گرفته باشد . كار كار اژدها است ؛ آنكه هميشه راه را بر آب و زندگى مىبندد . طشتى آب نهاده مىشود و بانگ كوفتن طبل و ظروف مسين برمىخيزد . آنقدر بر طبلها و ظرفها و هرآنچه كه از آن بانگى خشن برآيد و اژدها را به وحشت افكند مىكوبند تا نقش اژدها در آب بيفتد و اژدها چشمه نور را رها كند و خورشيد بتابد . در اين رفتار و باورهاى نهفته در پس آن ( اژدها مظهر تباهى و تيرگى ، مبارزهء تاريكى و روشنى و جز آن ) شناخت انسان پيشين ، از مجموعهء آفرينش و هستى متجلى است . باور به غلبهء هيولا و اژدها ، به هنگام گرفتن خورشيد ، در تمام منطقهء گيلان و ساير نقاط ايران وجود دارد . و رفتارهاى مربوط به آن نيز همانندى بسيار دارد . بر سر سفرهء هفت‌سين نوروزى ، ظرف آبى مىنهند و در نقاط مختلف ، بنا بر رسم محل ، ماهى ، سيب ، نارنج و يا تخم‌مرغى در ظرف آب مىاندازند ، تا لحظهء تحويل سال را از حركت آنچه كه در آب افكنده‌اند دريابند . چگونگى و چرائى را كه مىپرسى ، به باورى مبتنى بر شناختى كهن از جهان هستى مىرسى . زمين بر شاخ گاوى نهاده است و در لحظهء آغاز سال ، گاو زمين را از روى يك شاخ بر شاخ ديگرش مىافكند و زمين تكان مىخورد و حركت ماهى و سيب و نارنج و تخم‌مرغ در ظرف آب سفرهء هفت‌سين به سبب اين تكان زمين است . امروزه اگرچه اين رفتار از مضمون هستىشناختى خود تهى است ، اما همچنان بر پايهء باورى ناباورانه در مجموعهء مراسم سال نو زنده است و زيبا هم هست .

سياگالش .

در گيلان به عنصرى اسطوره‌اى به نام « سياگالش » برمىخوريم كه در فرهنگ آن دسته از مردمان اين سرزمين كه در كار نگهدارى دام مىباشند ، جايگاهى خاص دارد . سياگالش موجودى است خيالى كه پاره‌اى باورهاى مربوط به او از اين قرار است : براى ديدن سياگالش بايد نيت پاك داشت . سياگالش ممكن است به شكل حيوانات و معمولا حيوانات حلال‌گوشت وحشى درآيد ، اما بيشتر به شكل چوپان و جوان سيه‌چردهء بلندبالائى ظاهر مىشود و يا به صورت پيرمردى با لباس گالشى . سياگالش اگر شاد و دلخوش با كسى روبرو شود ، او را خوشبخت مىكند و اگر بر كسى خشم بگيرد ، او را آزار مىدهد . وقتى سياگالش بر كسى ظاهر شود ، اگر آن شخص او را بشناسد ، هرچه از او بخواهد ، برايش انجام مىدهد و به هركس نظر كند زندگيش پربركت مىشود . اگر به كسى تخم‌مرغ بدهد و او آن را در انبار برنج خود بگذارد و يا اگر به شخصى قورمه بدهد و وى آن را به ظرف قورمهء خود بيافزايد آن برنج و قورمه هرگز تمام نخواهد شد . سياگالش رمهء چوپانان پاكدل را نگهدارى و مراقبت مىكند و به چوپانى كه چارپايان را گرامى بدارد رشته‌اى سحرآميز مىبخشد ، كه با آن گاوهاى سركش و شرور را مطيع سازد . اگر گاوى در جنگل بزايد ، او را يارى مىدهد و در برابر حيوانات وحشى از او حمايت مىكند . افسانه‌اى هست كه در كوههاى « كوكل‌مرز » عمّارلو گاو نرى سرگردان است كه در اوايل بهار وقتى گاوها را به ييلاق مىبرند گالشها صدايش را مىشنوند . مىگويند اين گاو نسبت به صاحبش نافرمانى كرده و