وقتى بار فرهنگى مىگيرد ، زبان به عنوان يك عنصر فرهنگى ، و معمارى آنجا كه تنگاتنگ زندگى و معيشت مىشود و محيط زيست وقتى كه انسان محور مطالعه آن قرار مىگيرد همه و همه در قلمرو پژوهش مردمشناسى واقع مىشوند .
مطالعهء مردمشناسى در يك منطقه و يا محدودهء جغرافيايى معين ، وقتى جامع و كامل است كه به همهء اين موارد بپردازد .
بنابراين ناگفته پيداست كه در سرزمينى مانند گيلان ، با پيشينهء كهن تاريخى و با تنوع مسائل فرهنگى در حوزهء جغرافيائى ، اگر بخواهيم يك پژوهش مردمشناسى جامع داشته باشيم ، مجالى بسيار فراتر از اين بررسى را مىطلبد .
به ناچار دو راه در پيش داريم نخست اينكه در هرمورد با توضيحى كوتاه به همهء موارد بپردازيم ، كه اين با هدف كتاب كه معرفى كامل سرزمين و فرهنگ گيلان است تناسب ندارد . ديگر آنكه در بخش معينى از كار در حد مجال جامعتر به مطلب بپردازيم . در اين بررسى اين راه برگزيده شد . اما اينكه به كدام قسمت بپردازيم ، چنان كه توضيح داده شد ، عرصههاى مختلف مطالعهء مردمشناسى با هريك از علوم ديگر فصل مشتركى دارد . و از اين ميان تنها بخشى كه اختصاصا در محدودهء علم مردمشناسى مورد پژوهش قرار مىگيرد و هيچيك از علوم ديگر به آن نمىپردازند ، آئينها و مراسم است . بنابراين ، معرفى آئينها و مراسم و نيز به اقتضاى مقال و به اختصار باورها و اعتقادات كه بنمايهء اين آئينها است و خود عرصهء مشترك مطالعات مردمشناسى و اسطورهشناسى است موضوع اصلى اين بررسى قرار گرفت .
گيلان ، سرزمين چهارگوشه
گيلان در اوستا ، « ورن -
varena
» نام دارد . سرزمين چهارگوشه توصيف شده و به فريدون پادشاه اساطيرى ايران منسوب است . و نيز در اين كتاب شانزدهمين سرزمين ايرانى بهشمار آمده و چهارمين كشورى است كه توسط اهورامزدا آفريده شده است . « 1 » صرفنظر از تعبيرات مختلفى كه مىتوان از صفت « چهارگوشه » براى گيلان كهن داشت ( چهار راه بودن ، چهار دروازه داشتن و . . . ) و بدون آنكه خواسته باشيم آن نظر را الگو قرار دهيم ، امروز نيز چهار بخش نسبتا متمايز در گيلان قابل تشخيص است . سرزمين گيلان را سپيدرود از حدود منجيل و رودبار تا كرانه خزر در حدود آستانهء اشرفيه ، به دو بخش شرقى و غربى و بنا به اصطلاح محلى « بيهپيش » و « بيهپس » تقسيم مىكند . « 2 » همچنين خط فرضى و نامشخص حدفاصل جلگه و كوه در سرتاسر دامنههاى شمالى كوههاى البرز و تالش در جنوب گيلان ، نواحى كوهستانى ديلمان و تالش را از قسمتهاى جلگهاى مربوط به آنها كه از دامنهء كوه تا كنارهء دريا كشيده شده ، جدا مىكند . و در چهار بخش حاصل از تقاطع اين دو خط فرضى ، مرز تمايزات اقليمى ، تاريخى ، و فرهنگى تا حد بسيار زيادى بر يكديگر منطبق است و هريك از دو بخش مجاور در زمينههاى مختلف فرهنگى داراى مشتركات قابل ملاحظهاى مىباشند . مناطق چهارگانه يادشده ، حوزههاى فرهنگى نسبتا متمايزى مانند ديلمان ، عمارلو ، گيلان شرقى ، گيلان غربى ، تالش و حوزه آستارا را دربر مىگيرد كه مجموعهء آنها را در قالب فرهنگ گيلان مورد بررسى قرار مىدهيم .
راهها و انتقال فرهنگ
راهها بر حسب نيازهاى معيشتى و اقتصادى و موجبات ديگر و به تبع شرايط اقليمى و عوارض طبيعى بهوجود مىآيند و به تناسب مسائل يادشده و امكانات موجود ، اعم از فنى و غيره ، گسترش مىيابند و بههرحال و در هر حدّ و كيفيت ، راه ، آمدوشد را موجب مىشود و يا افزايش مىدهد . به اين لحاظ راهها از عمدهترين محملهاى انتقال فرهنگ مىباشند و از اينرو در مطالعهء فرهنگى يك حوزهء جغرافيائى ، بررسى راهها و نقش آنها در تبادلات فرهنگى مىتواند مدخل ورود به مباحث مورد مطالعه باشد .
در گيلان درياى خزر ، درهء سپيدرود و مسير كنارههاى دريا و دامنههاى جنگلى كوهها به سمت مازندران و قفقاز ، راههاى عمدهء طبيعى براى ارتباط با مناطق و فرهنگهاى همجوار و دور تر بوده است . نشانههاى راه دريائى به ندرت ماندگار است و وجودش را بايد در پديدههاى ديگر جستجو كرد . اما يادمانهاى پيدا و ناپيداى موجود در راههاى كناره و بويژه در درهء سپيدرود ، اعم از بناهاى پابرجا ، يا ويران و نيمهويران و آثار يافتهشده از زير خاك و نشانههاى موجود در فرهنگ زنده و جارى مردم ، همه نشانيهائى از ارتباطات و تبادلات فرهنگى را در خود دارند . گيلان را از سمت جنوب و غرب ، كوههاى البرز و تالش ، چون ديوارى سترگ در خود گرفتهاند و در اين ميان تنها سپيدرود راهى از ميان كوهها گشوده است . اين وضعيت طبيعى در تاريخ و فرهنگ گيلان نقش قابل توجهى داشته است . شايد اينطور به نظر بيايد كه به تبع همين شرايط و وضعيت طبيعى ، بايد صرفنظر از نقاط و نواحى واقع بر سر راههاى عمده و اصلى يادشده ، هر قسمت از گيلان بيشتر با مناطق همجوار خود در اين سوى حصار كوهها مربوط باشد . اما عوامل متعدد ، بهويژه ، گونههاى متفاوت معيشت و تفاوت نوع توليدات در نقاط واقع در دو سمت اين كوهها ، موجب پيدايش و توسعهء راههائى ميان روستاها و شهرهاى دو سوى كوهها ، در هر قسمت شده است . بهطورى كه در بعضى قسمتها ، ارتباطات و تبادلات و بده و بستانهاى ميان دو نقطه واقع در دو سمت كوه به مراتب بيش از ارتباط هريك از آنها با شهر و روستاها و مراكز جمعيتى اطراف خودشان مىباشد . چنين است كه از حدود غربى گيلان ، تا شرقىترين نقاط آن با وجود موانع طبيعى ، جاىجاى از شيار درهها و بلنديهاى كوهها ، راه عبورى باز شده است .
هامش
( 1 ) . . . . در فقرهء 17 از فرگرد اول ونديداد مذكور افتاده است : « چهارمين كشورى كه من اهورامزدا بيافريدم ، ورنه - - چهارگوشه مىباشد . در آنجايى كه فريدون كشندهء آژىدهاك تولد يافت . »
. . . ورنه را غالب مستشرقين ، ديلم يا گيلان حاليه دانستهاند . تفسير پهلوى اوستا نيز ورنه را « پدشخوارگر » تفسير كرده ، كه عبارت باشد از ناحيهء كوهستانى جنوبغربى درياى خزر . بندهش در فصل 12 فقرهء 17 مىنويسد : « پدشخوارگر كوهى است كه در طبرستان و گيلان واقع است . »
يشتها ، پورداوود ، جلد اول ، انتشارات طهورى ، تهران 1347 ، چاپ دوم ، صفحهء 192 .
( 2 ) . . . . در گيلان دو گروهاند ، يكى گروه و طايفهء ميان دريا و رود ، و ايشان را « اين سوى رود » مىخوانند و طايفهء ديگر ميان رود و كوه و اين طايفه را « آن سوى رود » مىگويند . كه عبارت از كلمهء « بيهپيش » و « بيهپس » است .
جغرافياى گيلان ، م . م لاهيجانى ، صفحهء 55 .