غنچه از داغت گريبان چاك زد در طرف گلشن * آنچنان افروخت گوئى بوستان آتش گرفته
آسمان در ماتمت از ديده ريزد اشك خونين * از شفق گوئى كه قلب آسمان آتش گرفته
بانگ هل من ناصر تو سوخت قلب يك جهان را * از غم تنهائىات پس يك جهان آتش گرفته
گفت راوى در زمين كربلا ديدم ز اعدا * خيمهگاه سرور آزادگان آتش گرفته
كودكان شاه دين سرگشته در صحرا به هرسو * واله و حيران چو مرغ آشيان آتش گرفته
آن يكى را زيور از تاراج كين برباد رفته * و آن دگر را معجر از ظلم خسان آتش گرفته
جملگى چون دانه اسپند زان آتش فرارى * ليك زينب چون سمندر جا در آن آتش گرفته
آن يكى گفتا مگر پروانهاى تن از چه سوزى * گفت تن را چون كنم از من روان آتش گرفته
اين بگفت و خويش در درياى آتش زد هراسان * ديد گرد مسند آن ناتوان آتش گرفته
در بغل زد وارهاند از آتش جانسوز جانش * كس چه داند حال او جز خانمان آتش گرفته
دخترى آمد برون از خيمهگه ، چون ماه تابان * بر تنش پيراهنى دامنكشان آتش گرفته
در بيابان مىدويد از هول جان مىگفت بابا * بين مرا دامن چو قلب خونچكان آتش گرفته
گفت راوى اسب همت تاختم شايد نشانم * آتش از دامان آن شيرينزبان آتش گرفته
كودك از وحشت به خود لرزيد و گفتا از چه آئى * در قفاى كودكى زار و نوان آتش گرفته
من يتيمم هستيم از شاميان تاراج رفته * بىنوايم خانهام از كوفيان آتش گرفته
من كه تن در آتشم ديگر مرا دل از چه سوزى * گو چه خواهى زين يتيم جسم و جان آتش گرفته
گرچه خامش كرد از دامان او آتش و ليكن * « شمس » را هم خامه و نطق و بيان آتش گرفته
طلوعى - شيخ على اكبر ( 1314 - 1264 )
تحصيلات ابتدائى را در مدارس قديمهء گيلان و « سطح » را در قزوين و تهران و قم به پايان رسانيد . دورهء استادى و مرتبهء اجتهاد را در نجف اشرف در محضر مراجع تقليد ( محقق نائينى و عراقى ) گذراند و به مرتبهء اجتهاد رسيد .
كتاب « ديوان طلوعى » از اوست .
در واقعهء شب عاشورا
به بزم ما چه كسى اهل حال نيست نباشد * هرآنكه طالب عيش و وصال نيست نباشد
سرى كه جز ز پى ملك و مال نيست نباشد * به ياد احمد و يارى آل نيست نباشد
ز حال بود و نبودش خيال نيست نباشد * مرا كه كربوبلا كعبهء مناست رسيدم
ز بهر ذبح به جائى كهام مناست رسيدم * مقام قرب كه معراج مصطفاست رسيدم
به اسوه تا به مكانى كه جاى پاست رسيدم * براق و رفرف و عز و جلال نيست نباشد
سپيدهدم كه عروس فلك نقاب بگيرد * چهار جانب ما خصم بىحساب بگيرد
اجل ز شش جهت ارواح شيخ و شاب بگيرد * چنانكه گرد سپه روى آفتاب بگيرد
به جز رماح و سيوف و قتال نيست نباشد * بيا تو قاسم و ميگير دست مادر خود را
برو ببر به سلامت از اين سفر سر خود را * ز داغ خويش مكش غَم زار و مضطر خود را
مكن ز سم فرس پايمال جسم اطهر خود را * ترا كه نيروى جنگ و جدال نيست نباشد
ايا برادرم عباس ، رو به سوى مدينه * نجات ده ز اسيرى ، تو خواهران حزينه
مرا گذار غريبانه دست فرقه كينه * چه باك گر ز عطش دستوپا زده است سكينه
فرات بر لب عطشان حلال نيست نباشد * على اكبرم اى نور ديده و دل ليلا
ز باب چشم بپوشان ببند محمل ليلا * ممان كه كشته شوى صبح در مقابل ليلا
چو موى خويش كنى تار و تيره محفل ليلا * طلوعى را ، تاب مقال نيست نباشد
زنان شاعر
اسد اللهى - ملاحت
ملاحت اسد اللهى به سال 1349 شمسى در رشت متولد شد . تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در رشت به پايان رساند و به دانشكدهء علوم پزشكى دانشگاه گيلان راه يافت .
( دل خون شد از اميد و نشد يار ، يار من / هلالى جغتائى