به شهر غربت اگر ماندهام غمآلوده * هنوز خصلت من غير روستائى نيست
چراغ خانهء دل ، از تو روشنى گيرد * مرا به جز تو به كس ، ميل آشنائى نيست
به ياد چهرهء تو شام من سحر گردد * كه در قبيلهء من ، رسم بىوفائى نيست
هميشه در همهجا ، خاكسار دوست منم * در اين طريقه مرا فكر خودستائى نيست
ونداديان - بهروز
بهروز ونداديان به سال 1318 شمسى متولد شد . شعر زير از اوست :
عشق تو ، در بيان نمىگنجد * شوق من در جهان نمىگنجد
سينهء من ، فراخناى غمت * در كسى اين توان نمىگنجد
در مقام تو اى حديث بليغ * رأى پير و جوان نمىگنجد
قصهء عاشقانهء من و يار * اندر اين داستان نمىگنجد
به هواى تو آرزومنديم * جان در اين آستان نمىگنجد
هادى - سيد محمد رضا موسوى اشكورى
سيد محمد رضا موسوى اشكورى متخلص به هادى به سال 1323 در لنگرود به دنيا آمد . شعر زير از اوست .
شكوه زايش عشق مرا بهار ندارد * دلم ز شوق شب آزاريت ، قرار ندارد
به بوى توست كه من مست اين ديار نجيبم * دلم هواى بريدن از اين ديار ندارد
به دشتزار پر از لالهگون دل ، نظرى كن * كه غير سنگ صبور غمت ، كنار ندارد
رسيد خون به ركاب عنانكشانِ محبّت * سمند سركش سُمكوب از آن ، سوار ندارد
هادى - شهرام مقدسى
شهرام مقدسى متخلص به هادى به سال 1340 در رودسر ديده به دنيا گشود . بيانش در تغزل تازگى دارد .
چه خوب مىشد اگر دستها تفاهم داشت * و ابر عاطفه در جان ما تراكُم داشت
هنوز ( بوى بهار و پرنده ) با ما بود * كنار پنجره يك غنچه گر تبسم داشت
چه لحظههاى غريبى گذشت و مىگذرد * ز دل ؛ دلى كه به خورشيدها تقدم داشت
كجا شد آن نفس گرم چشمهها كه در آن * نسيم با سر زلف علف ترنم داشت ؟
جهان دوباره جوان مىشد و جوانتر هم * به قدر همت طفلى اگر ترحّم داشت
هدى - محمد
محمد هدى به سال 1307 شمسى در رشت به دنيا آمد . تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در آن شهر گذراند و در رشتهء قضائى از دانشكدهء حقوق تهران فارغ التحصيل شد .
اميد
شد كُشته ، بىگنه ، پسر سروقامتى * وز او نماند در دلِ هستى ، علامتى
بيچاره مادرش كه به قاتل نداشت دست * در وى نبود زور قصاص و غرامتى
مىگفت : داد خويش ستانم به روزِ حشر * اى واى اگر نبود خدا را قيامتى ؟
يمينى - عبد العظيم
عبد العظيم يمينى به سال 1300 شمسى در رشت به دنيا آمد و از دانشكدهء علوم معقول و منقول فارغ التحصيل شد . نويسنده و روزنامهنگار است و شعر به شيوه متقدمان مىسرايد . رسالههاى « علل و عوامل انقلاب مشروطيت ايران » ، « مقدمهاى بر حكمت بامداد » ، « شعر چيست ؟ » و نوشتههاى پراكندهاش در مطبوعات ايران تاكنون انتشار يافته است .
همتى مردانه مىبايد ، هوس را بشكند * پروبالى آهنين بايد قفس را بشكند
نرمش و تدبير مىبايد نه جنجال و لجاج * زانكه مُشتى پنبه ، غوغاى جرس را بشكند
خلق اگر با نرمش و تدبير برخيزد ز جا * مغز فرتوت و نظام مُندرس را بشكند
بر سر غارتگران ، پتك گران را خَم كند * در دل آدمكُشان ، داسِ هَرَس را بشكند
تا كه صاحبخانه خواب است و عسس همدست دزد * دشمن از بيرون حصار پيش و پس را بشكند
يوسفپور - محمد كاظم
محمد كاظم يوسفپور به سال 1341 شمسى در رشت به دنيا آمد .
دانشجوى دورهء دكتراى ادبيات از دانشگاه تربيت مدرس تهران است . با وجود تازگى و نوجوئى در انواع شعر ، به غزل بيشتر مىپردازد و در مرثيهسرائى ، چيرگى زياد دارد .
كلام خستهء من ، آيههاى تنهائى است * هجوم حادثهها بر دلم ، تماشائى است
طمع مدار از اين خستهدل قرار و وقار * كه اوّلين قدم عشق ، بىسروپائى است
چگونه صبر كنم ؟ زانكه در برابر من