هنوز از نازكى با برگ گلها مىزند پهلو * لجاجت بين و نادانى نگر ، ز آشفته بازارى
كه هرديوانهاى بر مرد دانا مىزند پهلو * فضاى زندگى آنگونه شد بر ما ، كه مرغ دل
به مرغان قفس ، از تنگى جا مىزند پهلو * « معالى » تا به من باقى است از خونابه خوردنها
دلم با لالهء خونين صحرا مىزند پهلو
معيّر - مهدى
مهدى معير به سال 1301 شمسى در گيلان به دنيا آمد . غزل زير از اوست .
ز بوسهاى كه گرفتم دلت مكدر شد * چو بازپس بنهادم ، گنه مكرر شد
نظر به سوى فقيران نكاهد از قدرت * به مور كرد سليمان نظر ، پيمبر شد
ز تند باد خزان ، حكمتى عيان ديدم * كه برگ سبز فتاد از درخت و چون زر شد
نمىتوان چو تو خوشروى ديد در عالم * به شعر اگر بتوان « مهدى معيّر » شد
معين - عبد الوهاب شرفى
عبد الوهاب شرفى متخلص به معين به سال 1302 شمسى در گيلان به دنيا آمد و به سال 1350 شمسى رخ در نقاب خاك كشيد .
رسد به گوش دل من ، نواى آزادى * بگو بيا كه كنم جان فداى آزادى
اساس پرچم ظلم و ستم به باد فناست * نسيم فتح وزد بر لواى آزادى
بگو به دلشدگان ، كاروان عشق رسيد * صداى وصل رسد از دراى آزادى
برو بمير تو اى جغد شوم استبداد * كه باز در طيران شد ، هُماى آزادى
ملكزاده - عبد الحسين
عبد الحسين ملكزاده به سال 1300 شمسى در رشت ديده به دنيا گشود .
سالها روزنامه « سايبان » را در رشت منتشر كرد . « ورزش باستانى گيلان » نوشتهء رابينو را ترجمه و چاپ كرد . به سال 1369 شمسى بدرود زندگى گفت .
دريغ و درد شد از كف گلى چو ياسمنى * گلى چو او نتوان يافت رُسته در چمنى
جهان و هرچه در آن بود خوار دانستى * شتاب كرده و با خود نبرده ، جز كفنى
تو آفتاب فروزان عمر ما بودى * تو شمع بودى و خوش سوختى در انجمنى
ز دوستى پدر بهرهات نبود ، دريغ ! * ز شير مادر خود ، تر نكردهاى دهنى
فلك چه جامه كوتاه و تنگ بهر تو دوخت ! * نصيب ما شده آوخ ، دريده پيرهنى
« ملك » بمير ، چه بنشستهاى پس از مرگش ؟ * چه سود زانكه ترا نيست روح در بدنى
ملكى هرزويلى - رشيد
رشيد ملكى هرزويلى به سال 1337 در هرزويل منجيل به دنيا آمد . بيانش در غزل تازگى دارد .
در غبارِ وَهم شب ، مهتابها گم مىشود * چشم بيدار سحر ، در خوابها گم مىشود
آبروى لالهء اين دشت از خون خداست * عكس عاشق از چه رو در قابها گم مىشود ؟
در قنوت نيمه شبهاى تظلم ، آه ، آه * دستهاى مهر ، در محرابها گم مىشود
مىتوان آيا گليم خويش بيرون برد از آب ؟ * زندگى روزى كه در سيلابها گم مىشود
ما غريق بركهء احساسمند غربتيم * مرغ دل وقتىكه در مردابها گم مىشود
مؤمنپور - اسد الله
اسد الله مؤمنپور به سال 1312 شمسى به دنيا آمد . به شيوهء متقدمان شعر مىسرايد .
اى بسا شبها ، كه تنها سوختم * وى بسا تنها به شبها سوختم
آتشى در سينهام شد شعلهور * خود بر آتش در تماشا سوختم
گفتم آب از ديدگان جارى كنم * تا نسوزم ديگر ، اما سوختم
گشت دريا ، ديدگان از اشك غم * اى عجب ، در آب دريا سوختم
آرى از اندوه قلب زار خويش * آتشى افروختم ، تا سوختم
مهدوى سعيدى - شيخ محمد
شيخ محمد مهدوى م . م لاهيجانى متخلص به صاعد در سال 1275 شمسى در لاهيجان به دنيا آمد . مقدمات را در لاهيجان و رشت فراگرفت و به نجف اشرف رفت و با رخصت « اجتهاد » به لاهيجان بازگشت . زندهياد مهدوى ، همهء عمر را خواند و تحقيق كرد و بيش از 62 كتاب و رساله از خود به يادگار گذاشت . آثار چاپ شده او عبارتند از : « سادات متقدمهء گيلان » ، « جغرافياى گيلان » و « رجال دوهزارسالهء گيلان » . شادروان مهدوى در 1361 شمسى چشم از جهان فروبست و در حسينيهء مدرسهء جامع لاهيجان به خاك سپرده شد . زنده ياد مهدوى از پژوهشگران پركار گيلان بود .
نقش رخت بر دلم ثبات گرفته * آب و گِل من از آن ، حيات گرفته
از لب ياقوتى تو و رخ گلرنگ * رنگ به رخسارهء نبات گرفته
تا كه تجلّى نمود مهر تو در دل * افسر شاهى ز مُمكنات گرفته
شمع رخت چون طلوع كرد به عالم * رونق و روحى به كائنات گرفته
ديدهء دل گر به معرفت بگشايند * از زُبدَت جان به بيّنات گرفته
« صاعد » اگر در صعود ، بالوپرش بود * در عوض چاكرى صِلات گرفته