كه شعلهاش همه تا مغز استخوانم سوخت * نسيم سنبل و گل ، بر تو باد ارزانى
كه بلبلا ! هوس باغ و آشيانم سوخت * كمى درنگ كن اى آفتاب عمر ، درنگ
كه آبوتاب تو در زير آسمانم سوخت * تو كج طبيعتىِ چرخ سفله بين كه مرا
به كام دشمن و بر رغم دوستانم سوخت
محزون - كاظم آزموده
كاظم آزموده متخلص به محزون به سال 1262 قمرى در لنگرود به دنيا آمد .
به مشروطهخواهان پيوست و با ترانهها و شعرهاى ميهنى ، مردم را عليه رژيم قاجار برانگيخت . او « جمعيت بيدارى افكار » را در لنگرود بنياد كرد . در مبارزات سياسى ، ناگزير مدتى پا به گريز شد اما باز به زادگاه برگشت و با « كوچك جنگلى » همراه گرديد . بيشتر شعرها و نوشتههايش در گيرودار نهضت جنگل ، از دست رفت و بخشى از اشعارش از دستبرد زمانه بر كنار ماند .
محزون در 1319 خورشيدى در آستانهء جنگ جهانى دوم ، جهان گذران را بدرود گفت .
من از آن روز كه مشروطه ايران ديدم * حشمت محتشم و مرگ فقيران ديدم
آه و افسوس كه خون شهدا رفت به باد * بس كه بىحسّى اين مردم نادان ديدم
سرزمينى كه بُد آرامگه نوذر و توس * از ستمهاى اجانب ، همه ويران ديدم
كشور جم كه زدى طعنه به فردوس برين * خاك او سرخوش از خون شهيدان ديدم
شرح بيچارگى و جور دو همسايهء خويش * داستانى است كه از سينهء سوزان ديدم
اينچنين محنت ايرانى و ويرانى او * راست گويم ز اميران و وزيران ديدم
آن خيالى كه پراكنده كند اين ظلمت * نور فيضى است كه از ( جنگل گيلان ) ديدم
روح آزادگى و غيرت و ملت خواهى * وصف حالى است كه از ( ميرزا كوچك خان ) ديدم
حبّذا همت و جانبازى مردانهء او * معنى حُب وطن را من از ايشان ديدم
گل امّيد شكوفا شود آخر « محزون » * چون كه من كوكب اين فرقه درخشان ديدم
مرادى رودپشتى - مجيد
مجيد مرادى رودپشتى به سال 1348 شمسى در رودپشت لنگرود به دنيا آمد .
مىجوشد از نگاه تو صد چشمهسار ، سبز * دارى هزار غنچه اگر در كنار ، سبز
دريا و جنگل است و بيابان و دشت و كوه * دستى از آستين تماشا برآر ، سبز
همراه با بهار ، كه از راه مىرسد * آئينه سبز مىشود ، آئينهدار ، سبز
با غنچههاى زخم كه بر سينهشان شكُفت * گشتند بر بلندى بالاى دار ، سبز
هرقطره خون كه از تنشان بر زمين چكيد * بذرى شد و دميد از آن بىشمار ، سبز
اى آسمان به دشت عطش ، كن اشارهاى * اى ابر بىقرار ببار و ببار ، سبز
مسيحا - على محمد
على محمد مسيحا به سال 1353 شمسى در لنگرود متولد شد .
ماه من مىشد اينجا نباشد * ميخكوب شب ما نباشد
مىشد آرى در اين شهر بىرنگ * چشم ، گيج تماشا نباشد
كاش ، اين لحظهها ميزبانِ * خواهش دست سر ما نباشد
دوست ؟ ! اسم غريبىست ، شايد * ساكن اينطرفها نباشد
من به اين شهر خو كردم اما * ماه من مىشد اينجا نباشد
مشكان گيلانى - عباس كىمنش
عباس كىمنش متخلص به مشكان گيلانى به سال 1318 شمسى به دنيا آمد .
دردمند و ناتوان افتادهام * خستهء رنج گران افتادهام
در دل آرامى نمىجويم ، دگر * دور از آن آرام جان افتادهام
با زبان بىزبانى روز و شب * راز غم را ترجمان افتادهام
غنچهء نشكفتهء را مانم به دَهر * چون به تاراج خزان افتادهام
كم نگردد قدر من در چشم چرخ * گر ز چشم اينوآن افتادهام
وه ! كه « مشكان » در خرابآباد دهر * همچو گنج شايگان افتادهام
معالى - محمد رضا
محمد رضا معالى به سال 1308 شمسى در رشت به دنيا آمد و در همانجا نيز به تحصيل پرداخت و به شاعرى روى آورد و در همهء زمينهها آثارى از خود به يادگار گذاشت . ديوان اشعارش آمادهء چاپ است . معالى به سال 1368 در رشت ديده از دنيا فروبست .
كجا دريادلى با سينهء ما مىزند پهلو * كه موج وسعت طبعم ، به دريا مىزند پهلو
چنان در حال پروازم به سوى آسمان ، گويى * كه مرغم در هوا با بال عنقا مىزند پهلو
تناور شاخهء شعرم در ايام كهنسالى