چو غنچه لب به شكر خنده باز كن كه مرا * توان به جان و دل زار و خسته مىريزد
چنان چكد عرق از صبح عارضت بر خط * كه ژاله بر ورق گل نشسته مىريزد
سرشكم از دل بشكسته مىچكد ، آرى * شراب ، گشت چو ساغر شكسته مىريزد
بهار روى ترا نازم اى سيهگيسو * كه شور عشق به دلهاى خسته مىريزد
سامى - حسن سميعى
حسن سميعى متخلص به سامى ، فرزند اديب السلطنهء سميعى مردى اديب و فاضل و شاعرى خوشقريحه بود . به سال 1280 شمسى متولد شد . چند اثر از او به چاپ رسيده كه عبارتند از :
فرهنگ جامع فارسى - انگليسى ، فرهنگ منظوم فارسى - انگليسى و ترجمهء كتاب حكومت فرد ، اثر برتراند راسل .
گرچه از جام قضا نوش كسى بىنيش نيست * نيست غم چون گردش دوران دوروزى بيش نيست
دُرد و صافى را به هم آميخت ساقى در ازل * راحت بىدرد و رنج و عيش بىتشويش نيست
خود نباشد ميش ، هركس در لباس ميش رفت * هم نباشد گرگ هركس در لباس ميش نيست
هان مخور هرگز فريب ظاهرِ آراسته * هركه مىخندد به رويت يار خيرانديش نيست
هيچ نادان را نبينى از بَدِ دوران ملول * هيچ دانان نيست كز دور زمان دلريش نيست
در عمل بر بند لب ( سامى ) كه آمد روزگار * در ره سعى و عمل چون روزگارى بيش نيست
سپهر لاهيجى - رسول
رسول سپهر لاهيجى به سال 1290 شمسى در لاهيجان تولد يافت . به گويش گيلكى و فارسى شعر مىسرود .
افتادهام به ورطهء ادبار يا على * دست مرا بگير و نگهدار يا على
اى آفتاب رحمت و اى نور عارفان * اى مظهر ائمهء اطهار يا على
سنگين شده است بار گناهان ، چه مىشود * از رحمتت شويم سبكبار يا على
پيچيده مار وسوسه بر دامن دلم * پائى بكوب بر سر اين مار يا على
باد بهار ، مهر تو در جيب داشت ز آن * گلهاى ناز مىدمد از خار يا على
منّت خداى را كه در آئينهء « سپهر » * مهر تو شد چو ماه نمودار يا على
نام تو گشت زينت ديوان و دفترم * كلكم ز نام توست شكربار يا على
سپهر لاهيجى - كيومرث
كيومرث سپهر در سال 1318 شمسى در شهر لاهيجان به دنيا آمد . ديپلم ادبى را از دبيرستان ايرانشهر لاهيجان گرفت و از دانشگاه تبريز ، ليسانسيهء ادبيات فارسى شد . به شيوهء متقدمان مىسرايد و بيشتر به غزل و مثنوى نظر دارد . « گلزار سپهر » ، تذكرهء شاعران و نويسندگان لاهيجان را در خرداد 1343 چاپ كرده است .
بىوجود يار ما را زندگانى گو مباش * بىگل رويش مرا فر جوانى گو مباش
زندگانى نيست آنى بيش اندر پيش عشق * زندگان را بىفروغش ، زنده آنى گو مباش
تا نشان از عشق باشد از نشان ما مپرس * عاشقان عشق را نامونشانى گو مباش
نيست هيجانى و شوقى ديگر اندر دل مرا * بىتو شوقى در ( سپهر لاهجانى ) گو مباش
سراج - ابراهيم
ابراهيم سراج از شاعران طنزپرداز و خوشقريحهء گيلان بود كه در بادكوبه به خريدوفروش و تجارت اشتغال داشت . در انقلاب 1917 ميلادى به زادگاهش رشت برگشت و با ( هيئت اتحاد اسلام ) در تشكيلات نهضت جنگل ، همكارى كرد . از سراج ، اشعار گيلكى و فارسى زيادى در زمينههاى طنز و مطايبه به يادگار مانده است .
گزيده از يك قصيده
برس به داد دل اين كمينه آميرزا * كه گشت يكسره خالى زمينه آميرزا
مرا بُدى به بغل ساعت طلاى بزرگ * تمام رشت نبودى قرينه آميرزا
كمين نبود پدر سگ چو ( بجدل بن سليم ) * ببرد ساعت و پول و زرينه آميرزا
عصاى دست و يكى بند ساعت خالى * به باد رفت اثاث و دفينه آميرزا
در اين قضيه اگر تو به داد من نرسى * سر برهنه روم تا مدينه آميرزا
بگو طرف كند حاضر به نزد من اشياء * روم كه غسل كنم در خزينه آميرزا