قاصيدا كى پروبال اره دَبسّه نخه جى * سره جور اره برا سوسو نيز نه ستاره
سوكوله تيف زِنه كوتوق توقَه امره ايشاره * اوره آبه جگرام تشنگى جى سوته دره
اخ گه پرچيك بزه اينى هميشك ناجه پره * آينه تك مچّه اره خاك گيته وَشْ وَشْ نيز نه
ديله تولخوسه رُوخونه اسا دريا نى بِنه * تا چپر ناى ندانه مىبيد چى تِبَه مَشا
نيده باور نوكوُنَه آخه نيدِه ديل پادشا * غَمَه پاكام مىدرونى سيروسركه جوشانا
اره شوُ مىچشمه نورَومى جوونه دوشانا * مىگومودا كه جى كى دانه خبر ، دانه نوشون
مىتنه نيصفه اونه ، نيصفه جى ايسّه يتاجون * عينه چنگر مو خوانم هرجا شيرين اوْ بداره
شوره اوْ دِمَ بگنَسه خوبه وارون بواره * موسيا نى يم شوُه شيره مىجون گيتا ، گيته
كيسه گه تا بكشه روزه جى مىجُونَه پيته * موخوانم يه جا بشوم صوب اره شبنم بوخورم
مىديله لكّه برا ، روشنى امرا بوشورم * بنيشم اوكسه وَرجا كه مىجون و نفسه
اونه ياد كاغذ ، وايى جور ، مَ هوا سر بخسه * مىتله عُمرا شيرين عينه خودى قندا كونه
مَ گه زردم ويگيره سبزاسه پيوند اكونه * مَ بگو كوره بشوم نور اوره سايه نداره
هوا سر بوده نبى ، ديوار و پايه نداره
برگردان به فارسى راه مِهآلود
عابر جادهء سرخم ، به دنبال نور مىگردم * آفتاب ما گم شده ، از داغ شب مىسوزم
از راه مِهآلود آمدهام ، چهرهام از خواب شكفته است * زنبيلى قصّهء تلخ از شب ، با خود آوردهام
آواز آنجا در قفس است و فرياد ، دم برنمىآورد * شبنم شادى بر لبانت ، نم نمىزند
من از بريدن درخت ازگيل ترش ، بغض در گلو ندارم * به چشم خود ديدهام كه جوانههاى درخت شبخسب را چيدهاند
عالمى شكوفهء پرپر شده بر خاك افتاده ديدهام * و دامنى خبر تلخ براى شما آوردهام
كى « سفيد » پاسخم مىدهد ، وقتىكه صدا كردنم « سياه » است * به كدامين ميراب بگويم كه دلم آتش گرفته است .
من از راه مِهآلود آمدهام ، چهرهام از خواب شكفته * زنبيلى قصهء تلخ از شب ، با خود آوردهام
آنجا كه بانگ خروس به عمرش تبر مىزند * آنجا كه ناچار بايد بالا را پائين و پائين را بالا بگوئى
آنجا كه چهرهء آفتاب از برودت ، يخ مىبندد * آنجا كه پروبال قاصدك با نخ بسته است ،
برادرم ، آنجا بالاى سر ، ستاره سوسو نمىزند * فار دريايى سياه با كدامين تُتُق اشاره مىزند
آنجا ، جگر آب نيز ، دارد از تشنگى مىسوزد * آوخ ، كه پروبال آرزو را هميشه بسته مىبينى
سر و روى آينه آنجا خاك گرفته است و ثيقلى نيست * دل كه ماهى مردابى است ، رودخانه اصلا به دريا نمىبرد
تا بين ما چپر ، حايل است ، ديدههاى من براى تو ناديدنى است * آنكه نديد باور نمىكند ، آخر دل نديده پادشاه است
آشيانهء غم ، درون من ، « سيروسركه » مىجوشاند * آنجا شب ، نور چشم و جوانىام را مىدوشد
از گمشدهام ، چهكسى خبر و نشانى دارد ؟ * نيمى از تنم با نيمى از تن او كامل مىشود
مانند « چنگر » آرزو مىكنم همهجا آب شيرين باشد * از آب شور بيزارم ، خوب است تا باران ببارد
من سياه نيستم ، رنگ شب به سر و تنم ماسيده است * كيست كه تا با « لتهء » روز تنم را جلا دهد
آرزو مىكنم جايى بروم كه صبح در آنجا شبنم بنوشم * و لكّهء دلم را برادر ، با روشنى و نور بشويم
پهلوى كسى بنشينم كه جان و نفس من است * و خاطرهاش چون بادبادك به آسمانم ببرد
عمر تلخ مرا ، شيرين چون قند سازد * مرا كه زرد هستم ، بر روى سبز پيوند كند
به من بگو ، كجا بروم كه نور در آنجا سايه نداشته باشد * و آسمان ، بىسقف و ديوار و ستون باشد
محمد شمس معطر لاهيجانى
حاجى گول ( بندهايى از مثنوى بلند )
شاربانو « صلات ظور » وقته اذون * دس ويته كاره نفسنفسزنون
كَتَله كونه سراجى ويريسا * رختونه « كر » نزه چاى كول تودا
اگه از صب كاده بو ، بوشور واشور * خواس ده كمكم فارسونه خوشه جور
هنهنه بك كى وريس ، هكشهكش * فارسونه خودشه ايوونه كش
بده مننه بوكونه ئىپا ، اوپا * هو بنشته ناچارى خوسرپا