حالا تو هى بگو پرگوئى موقوف ! * آبروى ما حاجى گول در خطر است
مردهشوى اين زندگانى را ببرد * حاجى گول ، مردى گفتند . . . زنى گفتند
زن و بچه را راضى نگاهداشتنى گفتند * يكباره مىبيند كه دروازه باز شد
مرد او ، شوهرش : حاجى گول سر و كلهاش پيدا شد * دستهايش پر از اثاث است و لبخند بر لبانش
نيست انگار ديگر ولنگار و نامرتّب * وضعيت ظاهرش آراسته و اطو كشيده . . .
كت و شلوار كازرونى پوشيده . . . * عينهو يك جوان و عطر و اودكلن زده
يك شاخه گل مريم به روى سينهاش نصب كرده
*
شهربانو در جايش خشك شد تا او را ديد * توى دلش گفت : خدايا ! او ديگر كيست ؟
حاجى گول و اينجور كياوبيا ؟ * حاجى گول و اينجور كفش و كلاه ؟
حاجى گول ، آن حاجى گول سابق نيست انگارى * يك دفعه او ، يعنى ترقى كرده ؟
*
چشمهايش را با اضطراب باز كرد * جلوتر براى حاجى گول نگاه به اينسو و آنسو كرد
ديد از حاجى گول پيش خودش خبرى نيست * جاى چاله هم گليم افتاده بدون دردسر
تا چشمش به ساعت افتاد * همان ساعت به خود آمد و ماجرا را دريافت
گفت : پس همهء آنها را خواب مىديدم * « حاجى گول » هنوز از اداره نيامده . . . !