تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ جامع نامها و آباديهاى كهن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 853

مساهمون:

ص٨٥٣
جانب جنوب غربى آن صحراى سهرانچى « 1 » است و همچنان به سوى خط مايل جنوب باخترى - شمال خاورى بين رهنان و آپاران و برزان « 2 » پيش مىرود تا گوشهء باريكى از آن نزديك كارخانهء روغن نباتى ناز به شاهراه اصفهان - تهران مىرسد . خود دهكدهء ولدان درست در نيمهء راه اصفهان - رهنان بر جانب جنوب باخترى واقع شده است و راه باريكى كه از جادهء اصفهان - رهنان منشعب مىشود ما را بدان جا مىبرد . در حال حاضر غول نوسازى و تمدن ظاهرفريب شهرى بدانجا راه يافته است ، ديوارهاى آجرى و سيمانى ، درهاى آهنى و نماهاى سنگى و آسفالت ، مظاهر پرفريب اين غول است . تا قدم به اين دهكده نهادى به استقبال تو مىآيد و آغوش آن را چنان گسترده مىبينى كه همه‌چيز را در خود بلعيده است . از خانه‌هاى روستايى ، آغل‌ها « 3 » و دامدارى كهن و حمام و مسجد كهن آن ديگر چيزى باقى نيست . كارگاههاى سنگ خردكنى و موزائيك‌سازى باز هم چون اهريمن بدكنش و بدمنشى دور ديه را احاطه كرده و بوى دلاويز گل را از آن گرفته است . همه‌جا خاك بلند است و اين خاك مىنشيند بر سر گلها و درختستانها . بدين صورت اگر آب به اين جوى رود ديگر نه از گل خبر خواهد بود و نه از ولدان . وقتى به اين ديه قدم گذاشتى صداى تراكتورها كه مصالح سنگ خردكنى را جابه‌جا مىكنند باز با گرد و غبار درهم مىشود و چشم و گوش و دهان را مىآزارد ، آوخ كه آدمى با فرسوده‌سازى محيط ، دشمن حيات خويش است . به هرحال اين داستان را بگذاريم و از ولدان سخن بگوييم .

واژه‌شناسى :

ولدانىها گاه و بىگاه ديه خود را « ويلان » مىخوانند و برحسب پرس و سؤالى كه از آنها كرده‌ام برخى هم « ويلان » را نام خانوادگى خود ساخته‌اند . مردمى هستند از نظر نژادشناسى صاحب همهء آن خصوصيات اقوام زحمتكش روستايى ايران ، لهجهء
هامش
( 1 ) - وجه تسميهء اين صحرا داستان درازى دارد كه بايد براساس زبان‌شناسى از آن گفت‌وگو كنيم ، امروز اين كلمه را سورانچى تلفظ مىكنند . ن . ك . به : عنوان سهر و سهران در همين فرهنگ . ( 2 ) - اين واژه‌ها همه كهن و با معانى بسيار دلكش و دلاويز مىباشد . ن . ك . به عنوان هريك از اين نامواژه‌ها در همين فرهنگ . ( 3 ) - آغل در زبان روستاييان اصفهان به معنى انبار طولانى و خشتى است و همچنين محل نگهدارى آنها .
فرهنگ جامع نامها و آباديهاى كهن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 853 | محمد مهريار