تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ جامع نامها و آباديهاى كهن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢
دور آن به وجود مىآورد كه زمين را سايه‌دار مىكند و پرقوت و نيرو . اين است كه در نزد ايرانيان كهن كه به آبادى و كشاورزى كشور علاقهء بسيار داشتند اين درخت محترم شمرده مىشده است و در هنگام خواندن نيايش دسته‌اى از چوبهاى باريك آن را به اسم « برسم »
( Barsam )
در دست مىگرفتند تا از زايش آن و آتش جريان يافته در عروق نباتى ( وهو فريانه ) بهره‌مند باشند . در خود گاوخونى اصفهان پيش از آنكه به عمد يا نادانسته به خشك شدن بكشانند ، « گز » فراوان بود . علت توسعهء چنين نامگذارى به نام اين درخت نيز همين احترام عامه است و ضمنا بايد دانست كه درخت « گز » انواع بسيار دارد كه بهترين آنها « گز سلطانى » و « شاه گز » است كه بزرگ و بلند مىشود . تا اين سخن را به پايان نبرده‌ايم بگوييم كه مردم گز به استحكام عقيده و اخلاق و ريشه‌هاى كهن آداب ايرانى هنوز هم پايبند مىباشند و در آيين زراعت با شيوه‌هاى خاص خود تخصص فراوان دارند . آب آن از اين پيش با قناتهاى طولانى پرآب تأمين مىشد و مردم در كندن قنات دانش بسيار داشتند و بر دور و بر آن هم ديه‌هاى كوچك اقمارى وجود داشت كه همه مزارعى معتبر شمرده مىشد ولى اينك با اشك و آه بايد گفت كه آن آب خشك شده و آن دولت به پايان رسيده و اقمار گز اكثر آب قنات ندارند و خود گز نيز همچنين و اخيرا كه پرسيدم گفتند : چاههاى گز چندان آبش پايين رفته كه از 170 مترى آب مىكشند و خود پيداست بر شهر و زراعتى كه آبش بايد از 170 مترى عمق زمين كشيده شود بايد گريست ولى به‌هرحال گز به همان صورت باقى است تا بعد چه شود . سخن را تمام بگوييم ، دربارهء گز گذشته از استوارى اخلاق مردم ، پايدارى آنان در طى تاريخ در قبال پرخاشگران و مهاجمان گفتنى است و دانستنى كه ما را مجال بحثى از آن نيست . « 1 » در گز قلعهء بزرگى بود سخت معتبر كه به اين منظور به كار مىرفت ولى اينك آن را خراب كرده‌اند و با سيمان و آجر خانه‌ها ساخته‌اند . شهرگرايى در آن راه يافته و چه بسيار هم پيش رفته است . گويش گزى خود يكى از گويشهاى بزرگ زبان پارسى است كه بزرگترين و عالىترين
هامش
( 1 ) - ن . ك . به : كتاب سقوط اصفهان در احوال مقاومت اصفهان در مقابل سپاه افغانى و بالاخره فتح آن به دست كورسلطان زرتشتى از همين نويسنده .
فرهنگ جامع نامها و آباديهاى كهن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 682 | محمد مهريار