تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ جامع نامها و آباديهاى كهن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 652

مساهمون:

ص٦٥٢
ديه‌ها را رنگ كرده و آنها را كم‌آب و ويران كرده‌اند . كوهان هم از اين فاجعه و پلشت سهم برده و اينك رخسار شادابى ندارد . ساير خصوصيات جامعه‌شناسى آن را در عنوان كرون ذكر كرده‌ايم اينك تطويل موضوع بىمورد مىنمايد . « 1 » كوهان سومى نيز در دهستان ماربين داريم كه خيلى مشهور است . نام اين كوهان در فرهنگ جغرافيايى اصفهان ضبط نشده و همچنين در فهرستهاى آمارى مركز آمار ايران هم بدان اشاره نشده است و شايد علت اين باشد كه مردم كوهان در ديه‌هاى اطراف سكونت دارند . از كوهان ، مردم محل يك صحراى بزرگ بيشتر اراده نمىكنند . گاهى هم آن را كوهانستان مىخوانند . يك كوهان در جى هم داريم كه آن هم صحرايى است به‌هرحال دربارهء بلوك ماربين و خصايص قديم و جديد آن توضيحات شافى و كافى ذيل واژهء ماربين به دست داده‌ايم . اجمالا اينك اين ناحيه در باختر اصفهان بسيار زيبا ، پردرخت و حاصلخيز و پر از انواع ميوه‌هاست كه به طعم و عطر مشهور است و از جمله به آن شهرت بسيار دارد . كار مردم بيشتر تربيت درخت است از اين جهت وقتى به اين بلوك بنگرى آن را جنگلى مىبينى از درختان ميوه‌دار و غيره . گفتيم واژهء كوهان يك واژهء زيباى پارسى است و از همين جهت در اطراف كشور به نام كوهان زياد برمىخوريم از جمله كوهان ( دماوند ، شاهرود ، نجف‌آباد ، اصفهان ) ، كوهانك ( دزفول ) ، كوهانى ( قصرشيرين ، نهاوند ) و غيره . اينك ببينيم اين واژه كه ما را به نظر دشوار مىآيد چه معنى دارد و تركيب آن چگونه است .

واژه‌شناسى :

در تقطيع كوهان به اجزاى « ك + او + ه + ان » مىرسيم . جزء اول « ك » همان تخفيف و تطور يافتهء كى به معنى كاه و كهريز و قنات است و اما جزء دوم يعنى واژهء « او » به معنى آب است و مىدانيم كه در اوستايى نياى زبان پارسى « او » به معنى آب است و اينك هم در روستاهاى ايران بسيار رايج است و مردم به جاى آب « او » مىگويند . اما جزء سوم « ه » حرف وقايه است . وقايه را جايى مىآورند كه به اصطلاح زبان‌شناسى ديفتونگ
( Diphtongue )
وجود داشته باشد ، يعنى صعوبت تلفظ در تتابع حروف مصوته و در اينجا آشكار است كه چون بخواهند دو جزء را با پسوند « ان » كه با آن آشنا هستيم و به معنى
هامش
( 1 ) - جمعيت كوهان نجف‌آباد تا سال 1375 به 336 نفر كاهش يافته است .
فرهنگ جامع نامها و آباديهاى كهن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 652 | محمد مهريار