تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦

23 . شيرويه [ 1 ] بن اپرويز ، هشت ماه .

بر پدر خروج كرد و او را بكشت و سال به سر نبرد . [ 2 ]

24 . اردشير [ 3 ] بن شيرويه ، يك سال و شش ماه .

سالى و شش ماه پادشاهى كرد ، پس يكى خروج كرد ، نام او « شهربراز » « 1 » و ملك بگرفت ، اما بقايى نكرد ، « شهر براز » را در اين جمله نياورديم ، چه خارجى بود .

25 . كسرى خرهان [ 4 ] بن ارسلان ، يك سال و پنج ماه .

اين خرهان از خاندان ملك بوده است ، امّا نه ازين بطن « 2 » كه ياد كرده آمده است و نسب او بدين جملت يافته آمد : خرهان بن ارسلان بن باينجور « 3 » بن مازبد بن بنمور « 4 » بن دبيرقد « 5 » بن اوتكدست بن ويونجهان بن تابحاترب « 6 » [ 25
f
] بن انوش بن ساسان بن فشافشاه « 7 » بن « 8 » جوهر شهريار فارس بن ساسان بن بهمن الملك .
شرح
[ 1 ] . شيروى يا شيرويه مركّب از شير + پسوند نسبت و اتصاف و يا با واو تحبيب به معنى شير خوب و دوست داشتنى است . [ 2 ] . شيروى در سال 628 ميلادى به سلطنت رسيد و خسرو پرويز پنهان شد ولى دستگير و كشته شد و شيرويه فرمان داد تا دست و پاى برادرانش را بريدند و آنان را هلاك كردند و شيرويه پس از شش ماه پادشاهى درگذشت ( فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، ص 644 ) . [ 3 ] . بنا بر شاهنامه پس از كشته شدن شيروى پسرش اردشير به پادشاهى رسيد اما با تحريك گراز ، پيروز خسرو كه سپهدار و دسنور اردشير بود ، او را خفه كرد و پادشاهى به گراز داد . ( فرهنگ نام‌هاى شاهنامه ، ص 49 ) . حمزه قاتل او را « شهريزاد » مىداند و بلعمى « شهر براز » ( همانجا ) . [ 4 ] . در فاصله چهار سال 628 تا 632 كشور ايران ده پادشاه ديد كه يكى از آنها خوره زاد خسرو بود ( ايران در زمان ساسانيان ، ص 522 ) . مجمل التواريخ ، پادشاه پس از اردشير شيروى را شهر ايران مىداند كه مقصود شهر براز يا فرهان يا فرخان و به زعم شاهنامه فرائين است كه لقب شهر براز داشت . ( مجمل التواريخ ، ص 87 ) در صفحه 31 مقدمه لسترنج و نيكلسن توصيه شده است كه اين كلمه همچنانكه در ص 109 هم آمده است « خرهان » خوانده شود .
هامش
( 1 ) .B: شهربرار .p: شهر بزار . ( 2 ) .p: شاهانى . ( 3 ) .p: يامنجور ر ك طبرى حاشيهf- / 1435 / 3 . ( 4 ) .p: سمور . ( 5 ) .P: دبير قد صورت دوست : « دبير فد » ر ك ساسانيان ص 444 . ( 6 ) .P: تانجاترب . ( 7 ) .p: فسافشاه . ( 8 ) .p: ندارد .
فارسنامه ابن بلخى ( فارسى ) — صفحة 86 | منصور رستگار فسايى / ابن البلخي / رستگار فسايى